پاریس – ۳

آبان ۱۲ام, ۱۳۸۷

دیروز صبح حوالی ساعت ۸ بیدار شدم. یک یک ساعتی به کارهای شرکت و هماهنگیهای لازم رسیدم. اول رفتم Sacre Couer. اول که از مترو پیاده شدم، با دیدن جمعیت گفتم آهان رسیدم به میدان انقلاب پاریس. بعد از خیابان منظره کلیسای Sacre Coaer یا قلب مقدم واقع شده. نمای کلیسا که در بالای تپه ای در روستای Montmarne واقع شده، بسیار زیباست. هم میشه از تعداد زیادی پله بالا رفت و هم میشه سوار تله کابین کوچکی که سمت چپ پله ها تعبیه شده شد. من پیاده رفتم. برای رفتن به کلیسا، مردها باید کلاهشان را در بیارن. مردها و زنها را با لباس نا مناسب راه نمی‌دهند. کلیسا در حال کار بود و چند نفر توش مشغول اجرای موسیقی بودند. یکی از خواص این مدل کلیساها، عظمت و نقاشیهای زیبا و متعدد آنهاست. درست بغل دست کلیسا، یک کلیسای دیگه بود کنار یک قبرستان کوچک. تو این کلیسا نوشته بودند «اینجا یک موزه نیست، از گشت و گذار خودداری کنید». بیرون کلیسا، تو روستای Montmarne یک فضای بسیار زیبا بود. تعداد زیادی نقاش با سه پایه نشسته بودند و طرح رهگذران را در قبال دریافت پول می‌کشیدند. نپرسیدم چند. روستا بسیار زیبا بود.

بعدش رفتم کلیسای Notre Dame. فکر کنم به فرانسه یعنی «بانوی ما» مطمئن نیستم. روبروی کلیسا، منظره رود سن بسیار زیباست. برای وارد شدن به کلیسا، صف درازی را ایستادم، با اینکه کلیسا ورودی ندارد. کلیسا بسیار عظیم و زیباست. دور تا دور کلیسا، شمع نذری وجود دارد. میشه هر شمع را قیمت دو یورو روشن کرد. دو تا اتاق اعتراف را دیدم با برنامه کشیشها. یک نفر هم  تو یکی از اتاقها مشغول اعتراف بود. اتاق اعتراف، مدرن و از فایبر گلاس بود. تو کلیسای قبلی دو تا معمولیش را دیده بودم. دور تا دور کلیسا، حجره حجره بود. حجره ها هر کدام یک چیزی تو خودشون داشتند. بعضیا مجسمه و نقاشی، بعضها نیمکت داشتن و مثل یک کلیسای کوچک آدمها توش نشسته بودند و دعا می‌خوندند. تو یکیشون، از این موسیقی کلیسایی می‌خوندند. نشستم تا آخرش رو گوش کردم. جالبه که کلیساها  راه فرار برای مواقع خطر هم دارند. واقعا از این بنا نمی‌شد به راحتی بیرون رفت. بعد رفتم به معبد Pantheon که متاسفانه دیر رسیدم. وقتی رسیدم که یک ربعی تعطیل شده بود. برای استفاده از وقت، رفتم ایستگاه Shatelet برای خرید کتابی که سفارش گرفته بودم. آدرس را کتابفروشی Virgin به هم داده بود. فروشگاه fnac. چشمتتان روز بد نبید، یک کتابفروشی به چه عظمت. شاید به اندازه نصف کتابفروشیهای انقلاب. کتابی که می‌خواستم رو تو چند تا کتابفروشی کنار خیابان پرسیده بودم نداشت. اونجا داشت. خریدم .بعدش برگشتم هتل. روز مذهبیی بود.

Posted in Uncategorized | Comments (۰)

Leave a Reply

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.