من ماهیم، نهنگم، عمانم آرزوست

آبان ۱۲ام, ۱۳۸۶

دیروز
پریروزها، گذرم به پارک طالقانی افتاد. در حال راه رفتن سریع نگاهم به منظره
درختهای پارک افتاد. ابهت خاص حاصل از حجم
انبوه درختها، کوچکی آدم را به رخش می‌کشید. سبزی چند درخت پراکنده اولین قربانیان
پاییز بودند. زردی برگهای این درختان در منظره سبز درختانی که هنوز سر تسلیم فرود
نیاورده بودند، انسان را یاد نقاشیهای باب راس می‌انداخت. تو همین فکرها بودم که
توجه به تأثیر این منظره روی خودم جلب شد. برایم جالب بود که این منظره من را یاد
تابلوی نقاشی انداخت. علی القاعده تابلوی نقاشی را شبیه به صحنه‌های طبیعت می‌کشند
که مجسم کننده طبیعتی باشد که انسان از آن فاصله گرفته است. این یعنی که یک مفهوم
آشنایی در ذهن وجود دارد که تابلوی نقاشی قرار است یادآور آن باشد. من چقدر وضعم
خراب است که با دیدن منظره طبیعی یاد تابلوی نقاشی می‌افتم و این یعنی اینکه
تابلوی نقاشی تصویر ذهنی قویتری است. چقدر از اصل خودمان دور شده‌ایم. یعنی از
اصل، اصلمان در حال تغییر است.

Posted in Uncategorized | Comments (۰)

Leave a Reply

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.