Archive for the ‘شنیدنی’ Category

به بهانه کنسرت محسن نامجو

آبان ۵ام, ۱۳۹۲

MohsenNamjooTShirt

جای همه دوستان خالی، دیشب کنسرت محسن نامجو در کلن بودیم. کنسرت در سالن فیلارمونیک کلن درست کنار کلیسای جامع شهر برگزار شد. شاید این سالن بهترین سالن موسیقی بود که من در دو سه سال گذشته در آلمان و اولین باری بود که من کنسرتی از محسن نامجو می‌دیدم. صدایش را در کنسرت بیشتر از آنچه در ضبط شنیده بودم، پسندیدم. صدای زنگدار، پرحجم و قویی دارد. چهره‌اش هم از جایی که ما بودیم نیمرخ دیده می‌شد و من را به یاد شان پن می‌انداخت. چند نکته زیر به نظرم در این کنسرت جالب آمدند:

اول اصرار به انگلیسی حرف زدنش. بعد از چند کلام فارسی صحبت کردن، به بهانه اینکه ممکن است در جمع غیر ایرانیانی باشند، صحبت را به انگلیسی ادامه داد. با توجه به برگزاری کنسرت در یک کشور آلمانی زبان، قطعا تعداد فارسی‌زبانانی که انگلیسی صحبت نمی‌کردند در بین حضار بیشتر از انگلیسی‌زبانانی بود که فارسی صحبت نمی‌کردند.  با قطعیت کمتری می‌توان احتمال بیشتری مشابهی را بین آلمانی زبانان و انگلیسی زبان حاضر در جمع برقرار کرد. علاوه بر ترکیب زبانی حضار، عدم تسلط محسن نامجو بر زبان انگلیسی و شیوایی فارسی زدنش از سوی دیگر تعجب مرا در اصرار وی به انگلیسی صحبت کردن برانگیختند.

کیفیت صدا نیز بسیار بد بود. همانطور که گفتم سالن، سالن بزرگ شیک و مدرنی به نظر می‌رسید و من بسیار بعید می‌دانم که این سالن دارای سیستم صدای در سطح خود سالن نباشد. کمالگرایی آلمانی را هم که کنار آن بگذارید، شما هم از وجود چند بلندگوی چیده شده به شلختگی و دیدن آمپلی فایر بدوی پشت هنرمندان و ناراحت شدن گوشتان از کیفیت بد صدا به خصوص در اوج بلندی صدای جاز و داد و فریادهای محسن نامجو شاکی خواهید بود.

یکی از آوازها نیز در واقع تمسخر مهدویت و ایده ظهور امام زمان بود. مستقل از صحت و سقم نظری بحث، به نظرم خواندن چنین آوازی در کنسرت عمومی با محتوای اعلام نشده با حضور حضار از هر قشر و با هر مذهبی، کار چندان پسندیده‌ای نیست.

شاید من تنها باشم، ولی من رمز زدن سه تار همراه با جاز را نمی‌فهمم. سیستم صوتی‌تان هم که خوب باشد،  صدای داد و فریاد خواننده را به زور می‌توان شنید. صدای ظریف سه‌تار که  مظلومانه  زیر دست و پای آن همه اصوات نکره، له  می‌شود جای خود را دارد.

عکس تی‌شرتی که می‌بینید در انتهای کنسرت کنار سی‌دی‌ها فروخته می‌شود. گناهش گردن فروشندگان.

 

Tags: ,
Posted in شنیدنی | Comments (۲)

طوفان شن

تیر ۹ام, ۱۳۹۲

 

آهنگ طوفان شن را سالها پیش در نوار کاستی که از دوستی گرفته بودم، شنیدم. در دوران دانشجویی، با کیفیتی که از نوار کاستهای آن دوران می‌توان انتظار داشت. شاید این قطعه موسیقی پس‌زمینه مناسبی برای این پست باشد. https://www.youtube.com/watch?v=GfMO0rAfT2Q

در مورد چگونگی پذیرایی اسلام توسط ایرانیان، اقوال مختلفی موجوداست. قول رایج و تبلیغ‌شده توسط حکومت فعلی، اینست که ایرانیان به دلیل ستمی که از پادشاهان دیده بودند، با جان و دل پذیرای اسلام شدند و آن را پذیرفتند. قول دیگری که شاید دکتر عبد‌الحسین زرین‌کوب را با کتاب «دو قرن سکوت» بتوان سردمدار آن داست، نظر دیگری دارد. این گروه دوم معتقد است که مسلمانان عمدتا با شمشیر و به دلیل ضعف سلسله ساسانی به دلیل جنگهای بیشمار با امپراطوری بیزانس بر ایران تسلط یافتند و ایرانیان تا سالها این تسلط را نپذیرفتند و در پی مبارزه با اعراب بر می‌آمدند.

این شرایطی است که در سایر کشورهای طی فتوحات مسلمان شده نیز وجود داشته است.  این کشورهای به صورت یکسان پذیرایی اعراب نبوده‌اند. شاید یک عامل شاخص برای سنجش میزان پذیرش اعراب، میزان جایگزینی زبان بومی با زبان عربی باشد. این طور به نظر می‌رسد که اعراب، سعیی تمام در محو فرهنگ بومی و از جمله زبان و جایگزینی آن با فرهنگ و زبان عربی داشته‌اند. در بسیاری از کشورهای مغلوب، زبان به عنوان یک شاخص مهم فرهنگ، کاملا به زبان عربی تغییر یافته است. مصر، سوریه، لبنان و فلسطین از جمله این کشورها هستند. ایرانیان ولی با هر مشقتی، شالوده زبان خود را نگه‌داشته‌اند.

اسپانیا نیز وضعیتی مشابه ایران داشته است. اسپانیا در برخی نقاط تا هفتصد سال، توسط  حکومتی اسلامی اداره می‌شد. تأثیر فرهنگ عربی و اسلامی، در جای‌جای شهرهای جنوبی اسپانیا، که آخرین پایگاه مسلمانان بوده‌اند به خوبی مشهود است. معماری عربی، اسلامی در بناهای عمده شهرهای گرانادا (قرناطه) و کوردوبا (قرطبه)  دیده می‌شود. برخی کلمات عربی در گویش محلی زبان اسپانایی این نواحی وارد شده است. هنوز هم تابلوهای اسامی شهرها را در جاده‌ها به گویش و خط عربی می‌توان دید.  با این حال، به هیچ عنوان، فرهنگ و زبان اسپانیایی با زبان و فرهنگ عربی جایگزین نشد. به محض قدرت گرفتن پادشاهان کاتولیک مجاور، حکومتهای اسلامی رانده شدند. به مسلمانان فرصت داده شد، یا به مسحیت بازگردند یا کشور را ترک کنند و با خشونت کسانی را که گمان می‌کردند در خفا مذهب خود را ادامه می‌دهند، از دم تیغ گذراندند.

بعد از هفتصد سال حکومت اسلامی در اسپانیا، تنها حدود یک ملیون مسلمان معادل ۲/۳ درصد از کل جمعیت در این کشور زندگی می‌کنند. قسمت عمده‌ای از این جمعیت نیز به دلیل مهاجرتهای اخیر است. تخمین زده می‌شود که از این تعداد ۲۰ تا ۳۰ هزار نفر کسانی هستند که به اسلام تغییر دین داده‌اند. برای مقایسه در فرانسه بدون سابقه حکومت اسلامی، حدود ۴/۷ ملیون مسلمان معادل ۷/۵ درصد جمعیت این کشور،  زندگی می‌کنند.

برگردیم به موسیقی متن. «طوفان شن» . مطمئن نیستم، ولی شروع موسیقی با تلاوتی از قرآن و متن آن، مرا به این نتیجه می‌رساند که باید ربطی به طوفان شن و  گسترش اسلام از نظر برادران ایتالیایی La Bionda وجود داشته باشد.

Posted in ادبیات, شنیدنی, مذاهب | Comments (۰)

سرگرد تام

خرداد ۴ام, ۱۳۹۲


عکس تزئینی است

کریس هاد‌فلد، فضانورد کانادایی است که به تازگی از ماموریت پنج ماهه خود از ایستگاه فضایی بین‌الملی ISS به زمین برگشته است. کریس قبلا از اینکه در صنعت فضا مشغول به کار باشد، در ارتش به عنوان خلبان جنگی و خلبان آزمایش کننده هواپیماهای جدید مشغول به کار بوده است. کریس علاقه‌خاصی نیز به عمومی‌سازی و فرهنگ‌سازی صنعت فضانوردی دارد. ویدئوهای زیادی از او را می‌توان در یوتیوب یافت که در مورد جنبه‌های مختلف زندگی در فضا، از مسواک زدن و آزمایشهای علمی گرفته تا دستشویی رفتن در فضا توضیحاتی می‌دهند. صفحه فیس‌بوک و توییتر او، به صورت مستقیم و مرتب با عکسی یا گزارشی از رسیدن محموله‌ای از زمین یا تعمیر خارج از ایستگاه EVA به روز می‌شد. پسرش Evan به صورت پیگیر در این صفحه‌ حضور دارد و پرسشهای بی‌شمار علاقمندان را تا حد ممکن بی‌پاسخ نمی‌گذارد.

او علاوه بر مهارتهای خلبانی و عملیش، دستی نیز درموسیقی دارد. افزایش پهنای باند ارتباط با ایستگاه فضایی، این امکان را به کریس داده است که شاید برای اولین بار برنامه موسیقی مشترکی در زمین و فضا را اجرا کند.  این کنسرت را می‌هوانید اینجا ببینید. شاید عکس فضایی او از تهران برای ما بیشتر جالب باشد. در پست فیس‌بوک مرتبط با این عکس، کریس کنجکاو بود که بداند که منطقه روشن جنوب تهران چیست. پاسخ پادگان قلعه‌مرغی سابق بود که الان به صورت پارک درآمده است بود.

البته انگیزیه من برای این نوشته اجرای دیگری است. اجرای موسیقی Space Oddity  را می‌توانید اینجا ببینید.  به نظر من موسیقی این اثر قابل توجه تر است. هوای محزون اثر به همراه پشت‌زمینه بی‌نظیر و رویایی زمین از دیدگاه ایستگاه فضایی از ماجول کاپولا که دید عالی زمین  را دارد، و صحنه‌های معلق بی‌وزنی در ایستگاه فضایی، قطعه را بسیار رویایی کرده‌اند.    این ویدئو تا کنون حدود یک و نیم ملیون بار دیده شده است. با Gagnem Style قابل مقایسه نیست، ولی برای خودش رقم قابل توجهی است. این اجرا نسبتا توجه رسانه‌ها و عموم را جلب کرده است. مثلا این مقاله با عنوان «قانون کپی‌رایت در فضا چگونه کار می‌کند؟» در اکونومیست، مثال جالبی است. این مقاله  پیچیدگیهای و نبود قوانین لازم در مورد اثرهای احتمالی تولید شده در فضا را یاد‌آوری می‌کند.

شعر قطعه در واقع مکالمات بین ایستگاه زمینی  و سرگرد تام (Major Tom)  است. شاید شما هم بعد از دیدن این قطعه کنجکاو شده باشید که بدانید سرگرد تام کیست. برای شناخت سرگرد تام باید کمی به عقب‌تر برگردیم. به سالهای حدود ۱۹۶۹ . زمان جنگ سرد و رقابت غرب و شرق برای تسخیر فضا و تسخیر ماه. وقتی که افکار عمومی به مسابقات تسلیحاتی و فضایی توجه شایانی نشان می‌دادند. این هیجان عمومی در دنیای هنر و موسیقی نیز وارد شد. اولین بار David Bowie  سرگرد تام را در آهنگی به نام Major Tom معرفی کرد. این همان آهنگی است که کریس هادفیلد با اجرای مجددش با جزئی تغییرِ، دوباره آن را یاد‌آوری کرده است.

در زیر می‌توانید اصل شعر و ترجمه‌‌ی نیم‌بندش را  بخوانید:

Major Tom
Ground Control to Major Tom
Ground Control to Major Tom
Take your protein pills and put your helmet on
Ground Control to Major Tom
Commencing countdown, engines on
Check ignition and may God’s love be with you
۱۰, ۹, ۸, ۷, ۶, ۵, ۴, ۳, ۲, ۱, Lift-off
This is Ground Control to Major Tom
You’ve really made the grade
And the papers want to know whose shirts you wear
Now it’s time to leave the capsule if you dare
This is Major Tom to Ground Control
I’m stepping through the door
And I’m floating in a most peculiar way
And the stars look very different todayFor here
Am I sitting in a tin can
Far above the world
Planet Earth is blue
And there’s nothing I can do
Though I’m past one hundred thousand miles
I’m feeling very still
And I think my spaceship knows which way to go
(Tell my wife I love her very much (she knows!
Ground Control to Major Tom
Your circuit’s dead, there’s something wrong
?Can you hear me, Major Tom
?Can you hear me, Major Tom
?Can you hear me, Major Tom
Can you hear…
Am I floating round my tin can
Far above the Moon
Planet Earth is blue
?And there’s nothing I can do
سرگرد تام
از ایستگاه کنترل زمین به سرگرد تام
از ایستگاه کنترل زمین به سرگرد تام
قرصهای پروتئین را بخور و کلا فضاییت را بر سر بگذار
از ایستگاه کنترل زمین به سرگرد تام
شروع شمارش معکوس، موتورها روشن
استارت را بزن، خدا پشتیبانت باشد
۱۰، ۹، ۸، ۷، ۶، ۵، ۴، ۳، ۲، ۱، حرکت
اینجا ایستگاه کنترل زمین به سرگرد تام
تو موفق شدی،
روزنامه‌ می‌خوانند نوع پیراهنت را بدانند
اگر دلش را داری، الان وقت خروج از کپسول است
از سرگرد تام به زمین
من دارم از در بیرون می‌روم
و به طرز عجیبی شناورم
ستاره ها امشب خیلی متفاوت به نظر می‌رسند
من اینجا در قوطی باریکم نشسته‌ام
خیلی بالاتر از دنیا
سیاره زمین آبیست
و کاری از دست من بر نمی‌آید
با وجود اینکه من صد هزار مایل را رد کرده‌ام
ولی احساس سکون می‌کنم
و فکر می‌کنم که سفینه من خودش می‌داند به کدام جهت باید برود
به همسرم بگویید که خیلی دوستش دارم ( می‌داند)
ایستگاه کنترل زمین به سرگرد تام
ارتباط از بین رفته‌است، یک جای کار اشکال دارد
صدایم را می‌شنوی، سرگرد تام ؟
صدایم را می‌شنوی، سرگرد تام ؟
صدایم را می‌شنوی، سرگرد تام ؟
صدایم را …
من دور قوطی کوچکم می‌گردم
خیلی دورتر از ماه
سیاره زمین آبیست
و کاری از دست من بر نمی‌آید

خیلی هم لازم نیست، نگران سرگرد تام باشید. تام در آلبومهای از خاک به خاک (Ashes to ashes) که پرفروش ترین آلبوم انگلستان در سال ۱۹۸۰ شد و نیز سلام پسر فضایی Hallo Spaceboy خالقش را همراهی کرده است.
سرگرد تام در آلمان نیز نقش‌آفرینی کرده است. Peter Schilling نیز در آلبوم به نام سرگرد، در دو آهنگ مجزا یکی به آلمانی و یکی به انگلیسی، داستان سرگرد تام را ادامه داده است.
کسی چه می‌داند، شاید هنوز هم سرگرد تام در فضای لایتناهی مشغول نظاره ستاره‌هاست و منتظر کسی است که به زمین برش گرداند

Posted in شنیدنی | Comments (۲)

بیاد آر، باربارا

اردیبهشت ۲۰ام, ۱۳۹۲

sayehهوشنگ ابتهاج را از کتاب سیاه مشق شناختم و مفتونش شدم. کتاب، تا جاییکه به یاد دارم هدیه‌ای بود از دوستی. اشعارش شباهتی تمام به اشعار حافظ دارد. شعر نو نیز می‌گوید، آن هم به غایت ظرافت. به نظر می‌رسد که از ادبیات و موسیقی غرب نیز سر در می‌آورد. سالهاست که دور از وطن و در کلن زندگی می‌کند.
مسعود بهنود چند سال پیش در کلن با او مصاحبه‌ای انجام داده که اخیرا از شبکه بی‌‌بی‌سی فارسی پخش شد. بسیار شنیدنی است. این مصاحبه را علاوه بر سایت بی‌بی‌سی می‌توان اینجا نیز روی یوتیوب دید. نکته جالب توجه برای من هوش و حافظه سایه در بیاد آوری جزئیات خاطرات در سالهای دور است. فرکانس برنامه رادیویی خاص، شماره پلاک و نام  کوچه آدرس منزل دوستی  و مواردی از این دست.

 

سایه در صحبتهایش آنجا که به لزوم تطابق موسیقی و فحوای شعر اشاره می‌کند، مثالی از یک آواز فرانسوی  می‌آورد. عنوان آواز «به یاد آر باربارا» است. سایه این آواز را مثالی از تطابق مناسب موسیقی و شعر عنوان می‌کند و سکوت و موسیقی ملایم را مناسب شعر آن می‌داند. کنجکاو شدم که قطعه مورد اشاره سایه را بیابم. با کمی تکرار و جستجو در اینترنت، شاعر، خواننده و قطعه مورد نظر را پیدا کردم.  پیاده شده این قسمت از مصاحبه این چنین است :

سوال از مسعود بهنود:

این حرف که موسیقی  ایران فقط بار شعر اصیل ایران را می‌تونه بکشه و مثلا بار شعر نیمایی رو نمی‌تونه بکشه، این دو تا به همخونن، همجونن، بنابر این نمیشه بار دیگه‌ای رو گذاشت روش. این حرف به نظر شما درسته ?

 

پاسخ سایه:

درست هست و نیست. ببینید. ساختمان آواز ما با ساختمان شعر کلاسیک ما هماهنگی داره. از نظر افاعیل عروضی و اینها. دیگر اینکه یک نکته مهم در این کار هست. شما در شعری که به آواز خوانده می‌شه، منحصرا یا وصف حال یه عاشقیه که داره حرف می‌زنه ، داد بیداد، من دور شدم از تو، گریه کردم، ناله کردم و از این حرفها. یا  باز خطاب به معشوقه. تو نیامدی، جفا کردی، بیداد کردی …

به محض اینکه شما  از این خارج بشین دیگه با  همین آواز ما  نمی‌خونه. شما نمی‌تونید بخونید خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم، دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم. آی امان من آیی. حتی وقتی که یک خواننده قادری مثل آقای شجریان میاد می‌خونه که کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد، یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد، دنبالش نمیشه گفت خدای من امان وای. اصلا موضوع جای  خدای من امان وای نیست. غریبه به نظر می‌یاد. تازه با همه مهارتی که شجریان خونده و شعر رو جا انداخته.

 

مسعود بهنود:

خب هم این حرف، حرف خوبیست دیگه. الان خیلی‌ها معتقدند که به همین دلیل با موسیقی سنتی ایران شعار سیاسی نمی‌شه داد.

 

پاسخ سایه:

مگر اون جایی که  در روزگارهای بد اجتماعی  که شعر سیاسی همش آه و ناله میشه و گله و شکایت میشه، اونجا میشه این کار رو کرد. ولی در این موسیقی ما و شعر کلاسیک ما یک خصوصیتی هست، یک محرمانه بودن هست. من همیشه این رو مثل زدم. ببینید یک زن و مرد، حال احتمالا دو تا مرد یا دو تا زن، ولی معمولا یک زن و مرد، در یک جزیره‌ای باشن که دهها کیلومتر از شمال، مشرق جنوب مغرب هیچ موجودی نباشه. در نتیجه خطر شنیدن حرفهای اینا نیست. یکی به یکی بخواد بگه دوست دارم، چی می‌گه ؟ با زمزمه می‌گه، میگه دوست دارم.  نمی‌تونه فریاد بزنه دوست دارم. بارها اینو گفتم، مثل اینه که شما رفتید عدلیه عارض شدید. ذات این عبارت محرمانه است. وانگهی اصلا آیا باید همه شعرها رو با آواز خوند ؟ این یک نوع معینی از کاره. فرانسویها یک شعری از ژاک پرور، ایو ونتان خونده، بیاد بیاربارابارا، شعر خیلی قشنگی هم هست. …. باربارا حالا. در تمام این بیست دقیقه‌ای که این شعر رو می‌خونه، یا پنج دقیقه‌ای که این شعر رو می‌خونه، شما دو سه تا می‌بینی میگه دینگ، دیگه ارکستر همراش نمی‌زنه. یا شازده کوچولو رو باز همینطور، اگه اشتباه نکنم ایو ونتان اجرا کرده، خونده. اصلا اون تو صدا نیست. یک صداهای کیهانی هست. مثلا ….. یک همچین صداهایی می‌یاد. ولی اگه تو اپرا بخواهید این رو بکار ببرید، خب اون امر دیگه‌ایه. باید موسیقی براش بسازید

اصل این آواز را می‌توانید اینجا بشنوید.

در زیر می‌توانید اصل شعر و ترجمه‌‌ی نیم‌بندش را  بخوانید:

Rappelle-toi Barbara
Il pleuvait sans cesse sur Brest ce jour-là
Et tu marchais souriante
Épanouie ravie ruisselante
Sous la pluie
Rappelle-toi Barbara
Il pleuvait sans cesse sur Brest
Et je t’ai croisée rue de Siam
Tu souriais
Et moi je souriais de même
Rappelle-toi Barbara
Toi que je ne connaissais pas
Toi qui ne me connaissais pas
Rappelle-toi
Rappelle-toi quand même ce jour-là
N’oublie pas
Un homme sous un porche s’abritait
Et il a crié ton nom
Barbara
Et tu as couru vers lui sous la pluie
Ruisselante ravie épanouie
Et tu t’es jetée dans ses bras
Rappelle-toi cela Barbara
Et ne m’en veux pas si je te tutoie
Je dis tu à tous ceux que j’aime
Même si je ne les ai vus qu’une seule fois
Je dis tu à tous ceux qui s’aiment
Même si je ne les connais pas
Rappelle-toi Barbara
N’oublie pas
Cette pluie sage et heureuse
Sur ton visage heureux
Sur cette ville heureuse
Cette pluie sur la mer
Sur l’arsenal
Sur le bateau d’Ouessant
Oh Barbara
Quelle connerie la guerre
Qu’es-tu devenue maintenant
Sous cette pluie de fer
De feu d’acier de sang
Et celui qui te serrait dans ses bras
Amoureusement
Est-il mort disparu ou bien encore vivant
Oh Barbara
Il pleut sans cesse sur Brest
Comme il pleuvait avant
Mais ce n’est plus pareil et tout est abimé
C’est une pluie de deuil terrible et désolée
Ce n’est même plus l’orage
De fer d’acier de sang
Tout simplement des nuages
Qui crèvent comme des chiens
Des chiens qui disparaissent
Au fil de l’eau sur Brest
Et vont pourrir au loin
Au loin très loin de Brest
Dont il ne reste rien.
به یاد آر باربارا
آن روز را که باران بی‌وقفه در برست می‌بارید
تو خندان می‌خرامیدی
سرخوش، خیس و روان
زیر باران
به یاد آر باربارا
آن روز بی‌وقفه در برست باران بارید.
و من خیابان سیام به سوی تو شتافتم
تو لبخند می‌زدی
من نیز لبخند زدم
به یاد آر باربارا
تویی که نمی‌شناختمت
تویی که نمی‌شناختیم
به یاد آر
آن روز را دوباره به یاد آر
از یاد مبر
مردی که در پناه ایوان ایستاده بود
و نام ترا فریاد زد
باربارا
و تو زیر باران به سوی او دویدی
سرخوش، خیس و روان
و توخود را در آغوشش انداختی
این را به یاد آر باربارا
بر من حرجی نیست اگر ترا تو خطاب کنم
من هر کس را که دوستش دارم، تو خطاب می‌کنم
حتی اگر تنها یک بار دیده باشمش
من همه عاشقان را تو خطاب می‌کنم
حتی اگر نشناسمشان
به یاد آر باربارا
از یاد مبر
آن باران فرخنده و میمون را
روی صورت شادمان تو
بر آن شهر شادمان
آن باران بر دریا را
بر انبار
بر قایق شهر اوشانت
اوه باربارا
چه حماقتی است جنگ زیر این باران آهنین
باران خون و آهن و پولاد
و اویی که تو را در آغوش داشت
عاشقانه
مرده است او آیا؟ یا زنده است هنوز ؟
اوه باربارا
آن روز تمام روز باران بارید
همان گونه که قبل از آن می‌بارید
ولی دیگر آن باران قبلی نیست، همه چیز متلاشی شده است
بارانی از تالم و اندوه
دیگر طوفانی در کار نیست
ازخون و آهن و پولاد
فقط ابرها
که مانند سگها از بین می‌روند
سگهایی که گم می‌شوند
در باران شدید برست
و محو می‌شوند در دوردستها
در دورترین نقطه برست
تا آخرین ذره

Posted in ادبیات, شنیدنی | Comments (۰)

محسن نامجو هم بعله‌!

مرداد ۲۱ام, ۱۳۹۱

رفته بودیم بروکسل. همسربانو آوای آشنایی رو می‌شنود و در پی صدا می‌گردد. منبع صدا دستگاه پخش موسیقی نوجوانانی هستند که خوشبختانه به انگلیسی صحبت می‌کنن. بعد از پرس و جو و جستجوی اینترنتی متعاقب آن، ترانه Manish Boy از Muddy Waters شناسایی می‌شود.

من در یک جستجوی مختصر نتوانستم بفهمم که آیا نامجو ترانه  الهام بخش را معرفی کرده است یا نه.

به نظرتان شبیه کدام آهنگ محسن نامجوست ؟

می‌توانید در اینجا بشنویدش:

http://www.youtube.com/watch?v=w5IOou6qN1o

 

 

Posted in شنیدنی | Comments (۰)