Hello world!

February 21st, 2020

Welcome to WordPress. This is your first post. Edit or delete it, then start writing!

Posted in Uncategorized | Comments (0)

چند صحنه در تهران

December 30th, 2019

<![CDATA[

چند صحنه از آخرین سفرم به تهران:

۱

تو مترو تهران، مشغول دیدن نمایش خلاقانه فروشنده ورقه پلاستیکی مسدود کننده کانال کولر و امتحان همزمانش روی دریچه سقف مترو بودم که سر و صدایی پشت سرم توجهم رو جلب کرد. برگشتم ببینم ماجرا چیه. مرد جوانی مچ پسر بچه دوازده سیزده ساله‌ای رو محکم گرفته بود. یک دختر کوچکتر حدود ده ساله و یه پسر کوچکتر حدود هشت ساله هم، با چهره‌های مضطرب همراهشون بودن. 

 پسر بچه با صدای بلند گریه و التماس می‌کرد که جوان ولش کنه. جوان رو به نام عمو صدا می‌زد. «عمو، تو رو خدا بذار برم. من کاری نکردم». جوان به نوجوانی که کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت «پول این آقا رو بده تا ولت کنم. آقا چقدر پول ازت زدن؟».

نوجوان: سیصد تومن

مرد جوان: زود باش سیصد تومنش رو پس بده تا ولت کنم.

پسربچه بزرگتر: عمو به خدا من برنداشتم. ولم کن برم

مرد جوان: پس مجبورم به پلیس مترو تحویلت بدم.

پسر بچه بزرگتر: نه عمو. دست پلیس نده منو. دست اون دختره است. (خطاب به دختر) بیار بهش بده دیگه

دختر پنجاه هزار تومن به مرد جوان می‌دهد.

مرد جوان: بقیه‌اش رو هم بده، تا تحویلت ندادم. دویست و پنجاه تومن دیگه

پسر بچه بزرگتر: (خطاب به دختر) بیار بده دیگه. 

دختر پنجاه هزار تومن دیگه تحویل می‌ده.

و به همین ترتیب تا به ایستگاه مقصد رقم به دویست هزار تومن رسید. من پیاده شدم و آخر داستان رو نتونستم بفهمم.

۲.

یه بار دیگه تو مترو، نزدیک در مترو به میله آویزون بودم که توجهم به دختر بچه‌ای تقریبا پنج ساله که آدامس می‌فروخت جمع شد. دخترک خیلی در بند فروش جنسش نبود. از شیشه در مترو بیرون رو نگاه می‌کرد و با خودش بازی بازی می‌کرد. منتظر بود که به ایستگاه برسیم تا پیاده شه. 

از قیافه مسافر دیگه‌ای که خیره به من نگاه می‌کرد، فهمیدم که لابد قیافه‌ام خیلی در هم بوده. فکر اینکه چه خطراتی برای دختر بچه پنج ساله تو ایستگاههای مترو وجود دارد. آینده این بچه چی‌ میشه. واقعا نمی‌شد دنبالش رفت پدر و مادرش رو پیدا کرد و یه جوری راضیشون کرد که بذارن بچه بچگیش رو بکنه؟

۳. 

سوار تاکسی شدم:

من: آقا من سر فلان جا پیاده می‌شم.

راننده: سر چلوکبابی فلان ؟

من: هم‌اون جا. آقا معلومه اهل دلی ها!

راننده: اهل دل بودم. دیگه دل و دماغ ندارم.

من: چطور مگه؟

راننده: آقا زن خیلی خوبی دارم. دکترها جوابش کردن.

من: یعنی چی؟

راننده: سرطان روده داره. یک ملیون تومن پول داروش شده. با هزار بدبختی قرض کردم دادم. باید یه کار دیگه بکنن که خوب شه. هفتصد هزار تومن می‌شه. دیگه نمی‌دونم از کی قرض کنم.

….


]]>

Posted in Uncategorized | Comments (0)

من، دریسله

June 30th, 2017

<![CDATA[

پرواز برگشتم در آتن توقف دارد. شماره صندلی ام چهارده دی است، صندلی راهرو. ساکم رو در محفظه بالای سر جا می‌دهم و می‌نشینم. صندلی کنارم خالی است. صندلی کنار پنجره را دختر بیست و چند ساله محجبه‌ای که چهره ملیحی دارد اشغال کرده است. حجابش مدل عربی است و شلواری جین به پا دارد. قبل از بلند شدن هواپیما از زمین، با استفاده از تلفن همراهش با کسی چت می‌کند. در حین چت، لبخندی بر لب دارد.

حین پرواز، از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. هنگام فرود، من هم کنجکاو دیدن آتن هستم. پنجره را با هم شریک می‌شویم. نگاهمان چند لحظه تلاقی می‌کند.

بعد از نشستن هواپیما دختر چیزی به من می‌گوید. نامفهوم است. لحن و لهجه فارسی است ولی نامفهوم.غدرخواهی می‌کنم و صورتم را نزدیکتر می‌برم. تکرار می‌کند

من، دریسله

حدس می‌زنم سوالی در مورد مقصد بعدیش دارد. ازش می‌خواهم کارت پروازش را نشانم بدهد. پرینت بلیط الکترونیک را نشان می‌دهد. کارت پرواز خودم را نشانش می‌دهم . متوجه می‌شود و کارت پروازش را پیدا می‌کند. منظورش را از دریسله می‌فهمم. دوسلدورف می‌رود.  پنج ساعتی در فرودگاه آتن توقف دارد. برایش توضیح می‌دهم که چه باید بکند. نگاهش گنگ است. مطمئن نیستم فهمیده باشد.

دوسلدورف میرود و فارسی دست و پا شکسته بلد است. لابد آلمانی حرف می‌زند. ازش به آلمانی می‌پرسم. گنگ تر مرا نگاه می‌کند. می‌گوید انگلیسی بلد بوده، ولی به دلیل مشکلات و استرس فراموش کرده است.
از من می‌خواهد که با هم برویم. قبول می‌کنم. درهای هواپیما باز می‌شود. ساک سنگین قرمزش راز محفظه بالای سر برمی‌دارم و دستش می‌دهم. پیشنهاد کمکم را برای حمل ساک قبول نمی‌کند.
به ترمینال می‌رسیم.هواپیما تاخیر داشته ومن باید عجله کنم تا پرواز بعدی را از دست ندهم.

در صف کنترل پاسپورت، مامور از افراد دارای پاسپورت اروپایی می‌خواهد که در صف خاصی با‌یستند.  ملیت و نوع پاسپورتش را می‌پرسم. سوری است.

بعد از کنترل ویزا دوباره همدیگر را پیدا می‌کنیم. می‌خواهد سیم کارت بخرد. من باید گیت بعدی را پیدا کنم.  از فروشنده‌ای می‌پرسم که کجا می‌توان سیم کارت خرید. طبقه پایین اداره پست. برایش توضیح می‌دهم که کجا باید سیم کارت بخرد و کجا باید گیتش را که هنوز اعلام نشده پیدا کند.

با چشمانش از من می‌خواهد که بمانم. نمی‌توانم. مثل هر خودخواه دیگری عذرخواهی می‌کنم، میروم و به عنوان  آخرین مسافر سفر هواپیما می‌شوم و دختر سوری انگلیسی فراموش کرده از استرس را در فرودگاه آتن تنها می‌گذارم

]]>

Posted in تجربه, خاطره | Comments (1)

پیداش کردم

September 14th, 2016

<![CDATA[دبیرستانی که می‌رفتم انتخاب من نبود. چاره دیگه‌ای نداشتم. به دلایلی دیر اقدام کرده بودیم و همه جا پر بود. با پدرم به آموزش و پرورش منطقه چهارده رفتیم که بپرسیم کدوم مدرسه جای خالی داره. برنامه این بود که  سال اول رو هر جا که شد بخونم تا بعدا سر فرصت دبیرستان معتبری پیدا کنیم. تو راهروهای آموزش و پرورش و لابد منتظر مسئولی بودیم که آقایی ماجرای ما راشنید. کارنامه‌ام رو خواست و دید. مدیر مدرسه‌ای در میدان بروجردی منطقه چهارده بود. بعد از دیدن نمرات کارنامه که لابد خیلی بد نبودند بهمون گفت که فلان روز بیاید فلان آدرس برای ثبت نام.
از قضای روزگار هر چهار سال را در همون مدرسه گمنام با رغبت خوندم و اون چهار سال شد بهترین چهار سال زندگی تحصیلی من. هنوز نمی‌دانم مدیر دبیرستان چه طوری تونسته بود این همه معلمهای درجه یک و عالی رو با هم تو یه مدرسه معمولی جمع کنه. غیر از یکی دو معلم متوسط و شاید یک معلم نه چندان خوب، همه مدرسها فوق العاده بودند و با عشق تدریس میکردن.
یکی از خاص ترین و به یاد ماندنی‌ترین این معلمها موضوع این پستمه. کلاس اول و دوم دبیرستان باهاش هندسه و مثلثات و شاید یکی دو تا درس دیگه داشتم. شاید اصلا به همین خاطر بود که هندسه محبوب ترین درس ریاضی من در دوران دبیرستان بود.
دانشجوی الکترونیک بود. الکترونیک و کامپیوتر سرگرمیهای اصلی من در دوران دبیرستان بودن. دانشگاه و درس خوندن توش به خصوص تو رشته محبوبی مثل الکترونیک این قدری برایمن دور و دست نیافتنی بود که فکر کنم هیچ وقت ازش نپرسیدم کدوم دانشگاه درس می‌خونه و اصولا دانشگاه چه جور جاییه.
نمی‌دونم تو من چی دیده بود. اولین نفری بود که بهم پیشنهاد داد برای المپیاد بخونم و خودم رو از شر خوندن درسهای عمومی برای کنکور راحت کنم. طبعا پیشنهاد رو جدی نگرفتم و ازش رد شدم. من کجا و المپیاد کجا. تا جایی که یادمه قبل از سال آخر از دبیرستان ما رفته بود و هیچ وقت فرصت نشد بعد از اینکه زد و المپیاد قبول شدم پیشنهادش رو یادآوری کنم.
با هزینه شخصیش دو سه تایی کتاب بهم جایزه یا هدیه داد. کتاب روسی آبی نازک فرمولهای ریاضی رو این قدر استفاده کردم که ورق  ورق شد. نقشه یه فرستنده FM ای رو که هیچ وقت پولم نرسید بسازم هنوز تو آلبومم دارم. یک چیزهایی هم راجع به کتابی در مورد هندسه تحلیلی جسته و گریخته یادم میاد.
تدریس رو خیلی جدی می‌گرفت و خلاقیت‌های خاصی رو تو روشهای تدریس داشت. سر کلاس مثلثات جاهامون رو باید عوض می‌کردیم و با ترتیب خاصی که ربطی به نمراتی که می‌گرفتیم داشت رو نیمکتها می‌نشستیم.
سر یک امتحان تستی، پاسخ گزینه‌های چهار جوابی روی برگه پاسخ تشکیل یک منحنی سینوسی رو می‌دادن. هیچکدوم از بچه‌ها از جمله خود من نفهمیدن. فقط یک نفر بدون رسیدن به نتیجه قطعی شک کرد.
یک بار هم من رو از کلاس به خاطر خندیدن سر کلاس یا شاید حرف زدن از کلاس بیرون کرد که با وساطت مدیر مدرسه برگشتم سر کلاس.
یک کمودور داشت و بعضا با هم نوارهای کاست برنامه رد و بدل می‌کردیم. اون موقع برام خیلی جالب بود که برای شناسایی برنامه‌های کد شده روی نوار کاست، قبل از برنامه با صدای خودش برنامه رو معرفی می‌کرد. ابتکار منحصر به فرد جالبی بود که خیلی مفید بود ومن هیچ جای دیگه ندیده بودم.
همه این موارد باعث می‌شه که فکر کنم که تشویقهای موثر  این معلم به صورت خاص و دو سه تا معلم دیگه  تاثیرات مثبتی رو در نگرش من به مسائل ایجاد کرد که بعدها به مراتب بیشتر از تحصیلات رسمی و آکادمیک به دردم خورد و تا همین امروز ازشون بهره مندم.
تا قبل از مهاجرت به صورت مرتب هر چند سال یه بار به دبیرستان و کادر سابق سر می‌‌زدم ولی هیچ وقت نتونستم ردی ازش پیدا کنم. تو اینترنت هم هیچ اثری ازش پیدا نکردم. همیشه تعجب می‌کردم که آدمی با این همه خلاقیت و به روز بودن تو اون روزها، چطور هیچ ردی ازش تو اینترنت نیست و راستش رو بگم این یک کم نگرانم می‌کرد.
تا ساعتی پیش که یه جستجوی دیگه کردم. دانشجویی به عنوان استاد راهنما تو دانشگاهی در همدان اسمش رو آورده بود و گزارش رو تو وبلاگش گذاشته بود. با دانشجو مکاتبه کردم  و شماره و عکسی گرفتم. به سختی ولی می‌تونم باور کنم که این عکس همون آدمه ۲۵ سال پیشه. اسم و رشته تحصیلش هم که مطابقت می‌کنه. امیدوارم که خودش باشه. فردا می‌فهمم.
پی‌نوشت. نه ایشان نبودند. تشابه نام و نام خانوادگی و رشته تحصیلی و حتی عکس بسیار عجیب است البته]]>

Tags: ,
Posted in تجربه, خاطره | Comments (1)

باز هم تهران

November 7th, 2015

<![CDATA[

در خیابان عباس‌آباد تهران قدم می‌زنم. می‌خواهم تهران را تا سرحد امکان در خود ذخیره کنم. بعدها در غربتی دور، برای نشخوار خاطرات فرصت کافی خواهم داشت. که می‌داند که بار دیگر کی اینجا توانم بود؟ نظر به هر کنج این خیابان و این شهر، خاطره‌ای را در ذهنم زنده می‌کند. پروژه‌ای، کاری، دوستی، خنده‌ای، گریه‌ای.
سر آن چهارراه اولین دفتر کارم قرار دارد. در این اداره چه ساعاتی را برای دریافت یک امضاء تلف نکرده‌ام. اینجا مردی معمم مسئول سیاست گذاری آی‌تی کشور بود. آخرین بار کی و با چه کسی در این رستوران غذا خورده‌ام ؟ پایین این کوچه کلاس زبان رفته ام. از این داروخانه برای کدام فرزند نوزادم چه خریده بودم ؟
در احوال خودم هستم که صدایی به خودم می‌آورد. زنی است میانسال، کوتاه قد، پیچیده در چادری سیاه. دست دخترکی نوجوان را در دست دارد. دختر نوجوان باید همسن دخترم باشد.
او نیز چادری سیاه در بر دارد.
زن ساعتی ظریف و زنانه را از بندش به سمتم گرفته است: “آقا این ساعت را از من می‌خرید?”.
فرصت فکر کردم ندارم. بدون درنگ، طی عکس‌العملی غیر ارادی جواب منفی می‌دهم. چه بود اسمش ؟ اعصاب پاراسمپاتیک. باید همان باشد. چند ثانیه‌ای می‌‌گذرد تا خودآگاهم هم از آنچه گذشته آگاه شود. زن اما، بدون کلامی دیگر رفته است. چند قدم آن طرف تر، راه را بر مرد دیگرب سد کرده، و همان سوال را تکرار کرده است: “آقا این ساعت را از من می‌خرید?” جواب باز هم منفی است. شاید مرد هم غرق در نویی کهنگی خیابان است. شاید او هم دلتنگ جوی خیابان است. شاید او هم دارد به این فکر می‌ٔکند که چرا خیابانهای شهرهای غربت جوی آب ندارند. شاید او هم فرصت عکس العمل نداشته. کنجکاو می‌شوم. زن را تعقیب می‌کنم.
سوال، جواب منفی، نفر بعد، سوال، جواب منفی، نفر بعد، سوال …
زن عجله دارد، مستاصل است. دخترک، لابد دخترش، چشم به دهان مادر و مردان غریبه دوخته دارد. دست از دست مادر جدا نمی‌کند. چه ضرورتی زن را این طور مستاصل کرده؟ چه چیزی مرا این طور مستاصل خواهد کرد ؟ فرزندی در تخت بیمارستان منتظر دارویی گرانتر از موجودی کیف پول شاید. شاید هم فرزند نه ،که همسری عزیز، مادری، پدری.
بیش از نیم ساعت، تعقیب را و دیدن مکررات را تاب نمی‌آورم. جلو می‌روم.
ببخشید خواهرم، چند لحظه پیش این ساعت را می‌خواستید به من بفروشید. حتم دارم که مشکلی در میان است. این ساعت به امانت نزد مادرم خواهد ماند. این هم شماره‌اش. هر وقت اگر خواستید، ساعتتان را به همان قیمت پس بگیرید. اگر هم نخواستید که هیچ، شما را به خیر و ما را به سلامت.
راه بهتری برای حل مشکل زن در عین حفظ کرامتش به ذهنم نمی‌رسد.
هیچگاه تماسی گرفته نشد.
نمی‌دانم چرا از دیدن گهگاه ساعت در دست دخترم خوشحال می‌شوم.

]]>

Posted in Uncategorized | Comments (7)

چرخ‌فلک

May 4th, 2015

Posted in Uncategorized | Comments (2)

تحلیل تطبیقی تکدی‌گری

May 17th, 2014

<![CDATA[متکدیان کشورها و فرهنگهای مختلف تفاوتهای اساسی با هم دارند. در هر کشوری طبعا انواع و اقسام متکدی وجود دارد. نمونه‌های غیرعادی و مدرنش را در ایران همه دیده‌ایم. اینجا منظور من گداهای سنتی هستند که در یک دیدار گذرا از شهر می‌توان دیدشان.
ایران.
در ایران، تکنیک غالب گدایان جلب توجه از طریق به نمایش گذاردن بدبختی و مشکل خاصی است. نمایش اعضای ناقص بدن، اعلام داشتن بچه و عائله و نداشتن درآمد، داشتن بیماری و از این قبیل. وعده دعای خیر در قبال دعا نیز برای محکم‌کاری ضمیمه می‌شود. بدترین حالتهای این مظلوم‌نمایی، تکدی توسط کودکان است. به خصوص اگر فروش گل، فال و آدامس سر چهارراه‌ها را هم به حساب آوریم.
 
آلمان
در آلمان، گدا به معنایی که در ایران می‌شناسیم  وجود ندارد. صدقه‌بگیرها البته در مرکز بعضی از شهرها دیده‌ می‌شوند. اکثر این صدقه‌بگیر ها الکلی هستند و حقوق دولتی را که برای یک زندگی عادی کاملا کفایت می‌کنند را خرج الکل می‌کنند و بیشتر برای تامین الکل اضافه بر سهمیه گدایی می‌کنند.  هیچ تمایلی هم  به برانگیختن حس ترحم عابران ندارند. خیلی سالم و سرحال، با گردنی کلفت  و معمولا سگی بزرگ در کنار، تکدی می‌کنند. هیچ گاه کودکی یا نوجوانی را در حال تکدی در آلمان ندیده‌ام.
 
فرانسه
در شهرهای کوچکتر گدا تقریبا نیست. تنها چیزی که از سفر پاریس به خاطر دارم،  زن گدای جوانی بود که به پهنای صورت و بسیار دردناک می‌گریست. زبان ناقص فرانسه‌ام اجازه نداد که بفهمم مشکلش چیست. هنوز هم گاهی از به یادآوری صحنه‌اش منقلب می‌شوم.
 
آمریکا
در آمریکا گداها کاملا متفاوت هستند. آنهایی که من دیدم، بیشترشان سیاه و نوجوان هستند،‌ سیگاری یا دلاری طلب می‌کنند.  بعضی‌شان کمی با حالت تهاجمی. دوستانی دارم که همیشه چند دلاری برای رفع شرشان در جیب دارند. بی خانمهایی که کارتنهای محل خوابشان در کنار مغازه‌ها چیده‌ شده‌اند شکی در مستحق بودنشان باقی نمی‌گذارد.
 
پراگ
از همه جالبتر گدایان شهر پراگ هستند. فلسفه کاملا متفاوتی دارند. در حالت دائمی سجده با کلاهی یا کاسه‌ای در جلو سر گدایی می‌کنند،  در حالتی بسیار تضرع آمیز. تصاویرشان را می‌توان به سادگی در اینترنت یافت. این گدایان سعی در نمایش بدبختی یا نقصان خود ندارند. لباسی در وضعیت معمولی دارند،‌ جوان و کاملا سالم هستند. نشانی از نقص با مشکل خاصی را به نمایش نمی‌گذارند. تضرع و خاکساری فلسفه اصلی این گداهاست.]]>

Posted in Uncategorized | Comments (5)

تشکر به توان دو

February 18th, 2014

<![CDATA[چندی قبل ابزاری برای تبدیل از بلاگفا به وردپرس نوشتم و در همین وبلاگ در قالب پستی آن را برای سایرینی به اشتراک گذاشتم به این امید که به درد افرادی با مشکل مشابه بخورد .  در همان پست از استفاده کنندگان خواهش کردم که کارکرد مناسب یا احیانا نادرست را تا حد ممکن گزارش دهند. این آمار هم برای رفع اشکالات اجتماعی و برای داشتن تخمینی از میزان کاربردش برایم جالب بود.
با یک شمارش سرانگشتی تا این لحظه حدود ۱۱۷ نفر از این امکان استفاده کرده‌اند و احتمالا همین حدود وبلاگ را تبدیل کرده‌اند. از این میان چند نفری به مشکل خورده‌اند و مشکلشان را گزارش داده‌اند که حتی‌المقدور سعی کرده‌ام مشکلشان را برطرف کنم.
دیروز اولین پیغام اعلام صحت کارکرد و تشکر را دریافت کردم. ۱۱۷ نفر و هفت ماه باید صبر می‌کردم تا اولین تشکر را دریافت کنم.
تشکر از تشکرتان.
پی نوشت:
پی نوشت اول: دوستی که دارای وبلاگی با نام «شهروند دردمند» است قبلا صحت کارکرد برنامه را تایید کرده و تشکر کرده بود. همینطور آن را در پستی  معرفی کرده بود. من از همین تریبون از ایشان عذرخواهی و تشکر  به توان دو می‌نمایم.
پی نوشت دوم: نام وبلاگ را نمی‌آورم به این جهت که از رضایت صاحبش اطلاع ندارم.
پی نوشت سوم:  با کسب اجازه از نفر اول وبلاگ ایشان http://mansorevatani.ir/ است.]]>

Posted in تامل, تجربه | Comments (2)

فلسفه ادبیات

February 9th, 2014

<![CDATA[hafez
سالهاست که از خواندن اشعار سنتی لذت می‌برم. مثل خیلی از دیگر ایرانیان چند غزلی از حافظ از بر می‌دانم که در تمام جانم رسوخ کرده اند. مثنوی و بوستان و گلستان را بسیار دوست می‌دارم. همه شاهنامه را نخوانده‌ام،  تنها به قدر وسع و حافظه محدودم از آن بهره برده‌ام.
قبل از مهاجرت نیز یکی از دغدغه‌هایمان آشنایی فرزاندانمان با ادبیات بود. کابوس من این بود که بچه‌هایم نتوانند حافظ بخوانند یا آن را بد بخوانند.
ولی امروز نمی‌دانم چگونه  بسیاری از اشعار را برای فرزاندانم معنی کنم. بسیاری از این آموزه‌ها حتی در عالیترینشان چیزی نیست که با اعتقاداتم همخوان باشند یا بخواهم سرمشقی برای فرزندانم باشد.
تکیه زیاد بر کنار گذاشتن عقل در قالب استعاره‌های شراب و مستی، تکیه بیش از حد  بر اشراق، جایگاه نامناسب زن و بسیاری از این دست تنها نمونه‌هایی هستند.
راه حل فعلیم تبیین مفهوم  موجود در شعر به همراه تکیه بر این نکته است که ضمن لذت بردن از غنای ادبی شعر باید توجه داشت که مفاهیم آن دیگر به کار امروز نمی‌آید.
دنیای امروز دنیای دیگری است.]]>

Posted in Uncategorized | Comments (4)

جاذبه ۲

October 30th, 2013

<![CDATA[در دو پست قبل در مورد فیلم جاذبه و خطاهای آن برایتان نوشتم. جالب است که این موضوع توسط مراجع رسمی فضایی نیز مورد مداقه قرار گرفته است. در این پست خانم سامانتا کریستوفرتی که خود فضانورد است، بعضی خطاهای فیلم را یادآوری کرده است. جالبست که سه تا از خطاها در لیست من نیز بودند.
سازمان فضایی اروپا نیز  مقاله‌ مشابهی را در مورد این فیلم نوشته و برخی خطاهای آن را متذکر شده است.
این مقاله که توسط فضانورد دیگری نوشته شده و خالی از شوخی نیست نیز موارد دیگری را یادآوری می‌کند
 ]]>

Posted in Uncategorized | Comments (0)