باز هم تهران

آبان ۱۶ام, ۱۳۹۴

در خیابان عباس‌آباد تهران قدم می‌زنم. می‌خواهم تهران را تا سرحد امکان در خود ذخیره کنم. بعدها در غربتی دور، برای نشخوار خاطرات فرصت کافی خواهم داشت. که می‌داند که بار دیگر کی اینجا توانم بود؟ نظر به هر کنج این خیابان و این شهر، خاطره‌ای را در ذهنم زنده می‌کند. پروژه‌ای، کاری، دوستی، خنده‌ای، گریه‌ای.
سر آن چهارراه اولین دفتر کارم قرار دارد. در این اداره چه ساعاتی را برای دریافت یک امضاء تلف نکرده‌ام. اینجا مردی معمم مسئول سیاست گذاری آی‌تی کشور بود. آخرین بار کی و با چه کسی در این رستوران غذا خورده‌ام ؟ پایین این کوچه کلاس زبان رفته ام. از این داروخانه برای کدام فرزند نوزادم چه خریده بودم ؟
در احوال خودم هستم که صدایی به خودم می‌آورد. زنی است میانسال، کوتاه قد، پیچیده در چادری سیاه. دست دخترکی نوجوان را در دست دارد. دختر نوجوان باید همسن دخترم باشد.
او نیز چادری سیاه در بر دارد.
زن ساعتی ظریف و زنانه را از بندش به سمتم گرفته است: “آقا این ساعت را از من می‌خرید?”.
فرصت فکر کردم ندارم. بدون درنگ، طی عکس‌العملی غیر ارادی جواب منفی می‌دهم. چه بود اسمش ؟ اعصاب پاراسمپاتیک. باید همان باشد. چند ثانیه‌ای می‌‌گذرد تا خودآگاهم هم از آنچه گذشته آگاه شود. زن اما، بدون کلامی دیگر رفته است. چند قدم آن طرف تر، راه را بر مرد دیگرب سد کرده، و همان سوال را تکرار کرده است: “آقا این ساعت را از من می‌خرید?” جواب باز هم منفی است. شاید مرد هم غرق در نویی کهنگی خیابان است. شاید او هم دلتنگ جوی خیابان است. شاید او هم دارد به این فکر می‌ٔکند که چرا خیابانهای شهرهای غربت جوی آب ندارند. شاید او هم فرصت عکس العمل نداشته. کنجکاو می‌شوم. زن را تعقیب می‌کنم.
سوال، جواب منفی، نفر بعد، سوال، جواب منفی، نفر بعد، سوال …
زن عجله دارد، مستاصل است. دخترک، لابد دخترش، چشم به دهان مادر و مردان غریبه دوخته دارد. دست از دست مادر جدا نمی‌کند. چه ضرورتی زن را این طور مستاصل کرده؟ چه چیزی مرا این طور مستاصل خواهد کرد ؟ فرزندی در تخت بیمارستان منتظر دارویی گرانتر از موجودی کیف پول شاید. شاید هم فرزند نه ،که همسری عزیز، مادری، پدری.
بیش از نیم ساعت، تعقیب را و دیدن مکررات را تاب نمی‌آورم. جلو می‌روم.
ببخشید خواهرم، چند لحظه پیش این ساعت را می‌خواستید به من بفروشید. حتم دارم که مشکلی در میان است. این ساعت به امانت نزد مادرم خواهد ماند. این هم شماره‌اش. هر وقت اگر خواستید، ساعتتان را به همان قیمت پس بگیرید. اگر هم نخواستید که هیچ، شما را به خیر و ما را به سلامت.
راه بهتری برای حل مشکل زن در عین حفظ کرامتش به ذهنم نمی‌رسد.
هیچگاه تماسی گرفته نشد.
نمی‌دانم چرا از دیدن گهگاه ساعت در دست دخترم خوشحال می‌شوم.

Posted in Uncategorized | Comments (۲)

چرخ‌فلک

اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۹۴

رفتیم با بچه‌ها چرخ‌فلک سوار شیم. همسرم ترجیح داد که پای چرخ‌فللک منتظر بماند. بلیط خریدیم و منتظر شدیم که چرخ بایستد و ما سوار شویم. جوانی حدود بیست و چند ساله با چشمهای گیرا و چهره خارجی هدایتمان کرد. پاسخ سلام و سوالهای ما را صامت و تنها با حرکات دست داد. چرخ که راه افتاد، به بچه‌ها گفتم که به نظرم این آقایی که سوارمان کرد هیچی آلمانی بلد نبود.

روی پلاکاردی مشخصات چرخ نوشته شده بود. بزرگترین چرخ‌فلک قابل حمل دنیا. وزن ۱۲۰۰ تن. حمل‌و‌نقل در سی و پنج کانتینر. چرخ دوری زد.

در اوج گرفتن دوباره کابین، پسرم که لابد توجهش به حرف من جلب شده بود، پرسید بابا چرا این آقاهه این قدر غمگینه

یک دور دیگه و یک نمای دیگه از شهر زیبای آلمانی.

راست می‌گفت. قیاقه‌اش خیلی غمگین بود. حسم این بود که  دیدن ما باعث این غمش شده. به چی فکر می‌کرد یعنی ؟

موقع خروج ما از کابین به فارسی گفت در رو ببندید.

Posted in Uncategorized | Comments (۲)

تحلیل تطبیقی تکدی‌گری

اردیبهشت ۲۷ام, ۱۳۹۳

متکدیان کشورها و فرهنگهای مختلف تفاوتهای اساسی با هم دارند. در هر کشوری طبعا انواع و اقسام متکدی وجود دارد. نمونه‌های غیرعادی و مدرنش را در ایران همه دیده‌ایم. اینجا منظور من گداهای سنتی هستند که در یک دیدار گذرا از شهر می‌توان دیدشان.

ایران.

در ایران، تکنیک غالب گدایان جلب توجه از طریق به نمایش گذاردن بدبختی و مشکل خاصی است. نمایش اعضای ناقص بدن، اعلام داشتن بچه و عائله و نداشتن درآمد، داشتن بیماری و از این قبیل. وعده دعای خیر در قبال دعا نیز برای محکم‌کاری ضمیمه می‌شود. بدترین حالتهای این مظلوم‌نمایی، تکدی توسط کودکان است. به خصوص اگر فروش گل، فال و آدامس سر چهارراه‌ها را هم به حساب آوریم.

 

آلمان

در آلمان، گدا به معنایی که در ایران می‌شناسیم  وجود ندارد. صدقه‌بگیرها البته در مرکز بعضی از شهرها دیده‌ می‌شوند. اکثر این صدقه‌بگیر ها الکلی هستند و حقوق دولتی را که برای یک زندگی عادی کاملا کفایت می‌کنند را خرج الکل می‌کنند و بیشتر برای تامین الکل اضافه بر سهمیه گدایی می‌کنند.  هیچ تمایلی هم  به برانگیختن حس ترحم عابران ندارند. خیلی سالم و سرحال، با گردنی کلفت  و معمولا سگی بزرگ در کنار، تکدی می‌کنند. هیچ گاه کودکی یا نوجوانی را در حال تکدی در آلمان ندیده‌ام.

 

فرانسه

در شهرهای کوچکتر گدا تقریبا نیست. تنها چیزی که از سفر پاریس به خاطر دارم،  زن گدای جوانی بود که به پهنای صورت و بسیار دردناک می‌گریست. زبان ناقص فرانسه‌ام اجازه نداد که بفهمم مشکلش چیست. هنوز هم گاهی از به یادآوری صحنه‌اش منقلب می‌شوم.

 

آمریکا

در آمریکا گداها کاملا متفاوت هستند. آنهایی که من دیدم، بیشترشان سیاه و نوجوان هستند،‌ سیگاری یا دلاری طلب می‌کنند.  بعضی‌شان کمی با حالت تهاجمی. دوستانی دارم که همیشه چند دلاری برای رفع شرشان در جیب دارند. بی خانمهایی که کارتنهای محل خوابشان در کنار مغازه‌ها چیده‌ شده‌اند شکی در مستحق بودنشان باقی نمی‌گذارد.

 

پراگ

از همه جالبتر گدایان شهر پراگ هستند. فلسفه کاملا متفاوتی دارند. در حالت دائمی سجده با کلاهی یا کاسه‌ای در جلو سر گدایی می‌کنند،  در حالتی بسیار تضرع آمیز. تصاویرشان را می‌توان به سادگی در اینترنت یافت. این گدایان سعی در نمایش بدبختی یا نقصان خود ندارند. لباسی در وضعیت معمولی دارند،‌ جوان و کاملا سالم هستند. نشانی از نقص با مشکل خاصی را به نمایش نمی‌گذارند. تضرع و خاکساری فلسفه اصلی این گداهاست.

Posted in Uncategorized | Comments (۵)

تشکر به توان دو

بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۲

چندی قبل ابزاری برای تبدیل از بلاگفا به وردپرس نوشتم و در همین وبلاگ در قالب پستی آن را برای سایرینی به اشتراک گذاشتم به این امید که به درد افرادی با مشکل مشابه بخورد .  در همان پست از استفاده کنندگان خواهش کردم که کارکرد مناسب یا احیانا نادرست را تا حد ممکن گزارش دهند. این آمار هم برای رفع اشکالات اجتماعی و برای داشتن تخمینی از میزان کاربردش برایم جالب بود.

با یک شمارش سرانگشتی تا این لحظه حدود ۱۱۷ نفر از این امکان استفاده کرده‌اند و احتمالا همین حدود وبلاگ را تبدیل کرده‌اند. از این میان چند نفری به مشکل خورده‌اند و مشکلشان را گزارش داده‌اند که حتی‌المقدور سعی کرده‌ام مشکلشان را برطرف کنم.

دیروز اولین پیغام اعلام صحت کارکرد و تشکر را دریافت کردم. ۱۱۷ نفر و هفت ماه باید صبر می‌کردم تا اولین تشکر را دریافت کنم.

تشکر از تشکرتان.

پی نوشت:

پی نوشت اول: دوستی که دارای وبلاگی با نام «شهروند دردمند» است قبلا صحت کارکرد برنامه را تایید کرده و تشکر کرده بود. همینطور آن را در پستی  معرفی کرده بود. من از همین تریبون از ایشان عذرخواهی و تشکر  به توان دو می‌نمایم.

پی نوشت دوم: نام وبلاگ را نمی‌آورم به این جهت که از رضایت صاحبش اطلاع ندارم.

پی نوشت سوم:  با کسب اجازه از نفر اول وبلاگ ایشان http://mansorevatani.ir/ است.

Posted in تامل, تجربه | Comments (۲)

فلسفه ادبیات

بهمن ۲۰ام, ۱۳۹۲

hafez

سالهاست که از خواندن اشعار سنتی لذت می‌برم. مثل خیلی از دیگر ایرانیان چند غزلی از حافظ از بر می‌دانم که در تمام جانم رسوخ کرده اند. مثنوی و بوستان و گلستان را بسیار دوست می‌دارم. همه شاهنامه را نخوانده‌ام،  تنها به قدر وسع و حافظه محدودم از آن بهره برده‌ام.

قبل از مهاجرت نیز یکی از دغدغه‌هایمان آشنایی فرزاندانمان با ادبیات بود. کابوس من این بود که بچه‌هایم نتوانند حافظ بخوانند یا آن را بد بخوانند.

ولی امروز نمی‌دانم چگونه  بسیاری از اشعار را برای فرزاندانم معنی کنم. بسیاری از این آموزه‌ها حتی در عالیترینشان چیزی نیست که با اعتقاداتم همخوان باشند یا بخواهم سرمشقی برای فرزندانم باشد.

تکیه زیاد بر کنار گذاشتن عقل در قالب استعاره‌های شراب و مستی، تکیه بیش از حد  بر اشراق، جایگاه نامناسب زن و بسیاری از این دست تنها نمونه‌هایی هستند.

راه حل فعلیم تبیین مفهوم  موجود در شعر به همراه تکیه بر این نکته است که ضمن لذت بردن از غنای ادبی شعر باید توجه داشت که مفاهیم آن دیگر به کار امروز نمی‌آید.

دنیای امروز دنیای دیگری است.

Posted in Uncategorized | Comments (۴)

جاذبه ۲

آبان ۸ام, ۱۳۹۲

در دو پست قبل در مورد فیلم جاذبه و خطاهای آن برایتان نوشتم. جالب است که این موضوع توسط مراجع رسمی فضایی نیز مورد مداقه قرار گرفته است. در این پست خانم سامانتا کریستوفرتی که خود فضانورد است، بعضی خطاهای فیلم را یادآوری کرده است. جالبست که سه تا از خطاها در لیست من نیز بودند.

سازمان فضایی اروپا نیز  مقاله‌ مشابهی را در مورد این فیلم نوشته و برخی خطاهای آن را متذکر شده است.

این مقاله که توسط فضانورد دیگری نوشته شده و خالی از شوخی نیست نیز موارد دیگری را یادآوری می‌کند

 

Posted in Uncategorized | Comments (۰)

به بهانه کنسرت محسن نامجو

آبان ۵ام, ۱۳۹۲

MohsenNamjooTShirt

جای همه دوستان خالی، دیشب کنسرت محسن نامجو در کلن بودیم. کنسرت در سالن فیلارمونیک کلن درست کنار کلیسای جامع شهر برگزار شد. شاید این سالن بهترین سالن موسیقی بود که من در دو سه سال گذشته در آلمان و اولین باری بود که من کنسرتی از محسن نامجو می‌دیدم. صدایش را در کنسرت بیشتر از آنچه در ضبط شنیده بودم، پسندیدم. صدای زنگدار، پرحجم و قویی دارد. چهره‌اش هم از جایی که ما بودیم نیمرخ دیده می‌شد و من را به یاد شان پن می‌انداخت. چند نکته زیر به نظرم در این کنسرت جالب آمدند:

اول اصرار به انگلیسی حرف زدنش. بعد از چند کلام فارسی صحبت کردن، به بهانه اینکه ممکن است در جمع غیر ایرانیانی باشند، صحبت را به انگلیسی ادامه داد. با توجه به برگزاری کنسرت در یک کشور آلمانی زبان، قطعا تعداد فارسی‌زبانانی که انگلیسی صحبت نمی‌کردند در بین حضار بیشتر از انگلیسی‌زبانانی بود که فارسی صحبت نمی‌کردند.  با قطعیت کمتری می‌توان احتمال بیشتری مشابهی را بین آلمانی زبانان و انگلیسی زبان حاضر در جمع برقرار کرد. علاوه بر ترکیب زبانی حضار، عدم تسلط محسن نامجو بر زبان انگلیسی و شیوایی فارسی زدنش از سوی دیگر تعجب مرا در اصرار وی به انگلیسی صحبت کردن برانگیختند.

کیفیت صدا نیز بسیار بد بود. همانطور که گفتم سالن، سالن بزرگ شیک و مدرنی به نظر می‌رسید و من بسیار بعید می‌دانم که این سالن دارای سیستم صدای در سطح خود سالن نباشد. کمالگرایی آلمانی را هم که کنار آن بگذارید، شما هم از وجود چند بلندگوی چیده شده به شلختگی و دیدن آمپلی فایر بدوی پشت هنرمندان و ناراحت شدن گوشتان از کیفیت بد صدا به خصوص در اوج بلندی صدای جاز و داد و فریادهای محسن نامجو شاکی خواهید بود.

یکی از آوازها نیز در واقع تمسخر مهدویت و ایده ظهور امام زمان بود. مستقل از صحت و سقم نظری بحث، به نظرم خواندن چنین آوازی در کنسرت عمومی با محتوای اعلام نشده با حضور حضار از هر قشر و با هر مذهبی، کار چندان پسندیده‌ای نیست.

شاید من تنها باشم، ولی من رمز زدن سه تار همراه با جاز را نمی‌فهمم. سیستم صوتی‌تان هم که خوب باشد،  صدای داد و فریاد خواننده را به زور می‌توان شنید. صدای ظریف سه‌تار که  مظلومانه  زیر دست و پای آن همه اصوات نکره، له  می‌شود جای خود را دارد.

عکس تی‌شرتی که می‌بینید در انتهای کنسرت کنار سی‌دی‌ها فروخته می‌شود. گناهش گردن فروشندگان.

 

Tags: ,
Posted in شنیدنی | Comments (۲)

جاذبه

مهر ۲۱ام, ۱۳۹۲

فیلم جاذبه برای علاقه‌مندان فضا ساخته‌ ‌شده است. فهرمان داستان، خانمی است فضا نورد که در جریان تعمیر تلسکوپ فضایی هابل، دچار سانحه شده و در راه برگشت به زمین تقریبا شاهد از بین رفتن تمام ایستگاههای فضایی موجود است. داستان فیلم جذابیت و منطق چندانی ندارد و به نظر من نیز موضوع اصلی فیلم نیست.  خیلی نامحتمل است که درعرض چند ساعت تلسکوپ هابل، سفینه شاتل، ایستگاه فضایی بین‌المللی، سفینه سویوز و ایستگاه فضایی چین مورد اصاب قطعات معلق در فضا قرار بگیرند و منهدم شوند. احتمال اینکه این سفینه‌ها به قدری نزدیک هم قرار بگیرند که با ذخیره سوخت سستم محرک تعبیه شده در لباس فضایی بتوان به  همه آنها رفت و آمد کرد و آن ها را بدون کمک ایستگاه زمینی پیدا کرد نزدیک صفر است.

در عوض فضاسازی و بازتولید صحنه‌های ایستگاه فضایی بین‌المللی، ایستگاه فضایی میر و سفینه سویوز عالی است. قسمت عمده اتفاقات از نظر علمی و اتفاقاتی که ممکن است در فضا بیفتد، با واقعیت  انطباق خوبی دارد. تنها ایرادهای منطقی که من می‌توانم به فیلم بگیرم به سه صحنه محدود می‌شود. یکی جایی که جرج کلونی در لباس فضانوردی و معلق در فضا با طنابی به قهرمان داستان متصل و نگران پاره شدن طناب قهرمان داستان است. تکرار کلیشه مستعمل فداکاری و پاره کردن طناب را یک بار دیگر در اینجا شاهدیم. در حالی که در واقعیت تنها ضربه در لحظه کوتاهی به طناب وارد خواهد شد و به دلیل نبودن نیروی دائمی، فشاری نیز بر طناب نخواهد بود. به این ترتیب جرج کلونی  بی دلیل مرگ ناشی از خفگی در مدار زمینرا  برای خود انتخاب کرد. صحنه دیگر در هنگام سقوط به زمین در سفینه چینی است. در این صحنه تا آخرین لحظات حتی وقتی که سپر حرارتی سفینه سرخ است، شاهد شرایط بی‌وزنی در داخل سفینه هستیم. درحالیکه در واقعیت به دلیل وجود مقاومت هوا سفینه نسبت به سرنشینان آن شتاب منفی خواهد داشت و همه چیز به سمت جلو سفینه پرتاب خواهد شد و عملا شرایط بی‌وزنی را نخواهیم دید.  در صحنه دیگری که با آچار بزرگی پیچ قسمت خارجی سفینه سویوز باز می‌شود، گشتاور آچار باعث چرخیدن قهرمان داستان خواهد شد، که  در فیلم اتفاق نمی‌افتد.
اگر بتوانیم از این دو نکته کوچک صرف‌نظر کنیم، باقی صحنه‌ها و فضاها بسیار منطبق بر واقعیت طراحی شده‌اند.
کریس هادفلد، فضانورد کانادایی و کاپیتان قبلی ایستگاه فضایی بین‌المللی که قبلا در پست دیگری معرفی‌اش کرده‌ام،  امروز در صفحه فیس‌بوک خود، پس از دیدن فیلم، آن را تا حد خوبی منطبق  بر واقعیت توصیف کرده است.

با توجه به صحنه‌های خاص فیلم، دیدن فیلم را به صورت سه بعدی توصیه می‌کنم.

همینها را در نقدی در imdb هم نوشته ام.

پی نوشت: در مورد عدم احتمال وقوع این تعداد تصادمها در فضا به نظر می رسد که نظریه ای با نام سندرم کسلر توسط کسلر یکی از دانشمندان ناسا بیان شده است. در این نظریه او عنوان می کند که ممکن است با افزایش اجرام مصنوعی در مدار پایین احتمال تصادم بالا می رود و هر تصادم به صورت بهمنی قطعات بیشتری در فضا رها می سازد که خود به نوبه باعث افزایش احتمال تصادمهای خواهد شد.

Posted in Uncategorized | Comments (۳)

مهاجرت از بلاگفا به ورد پرس

تیر ۲۷ام, ۱۳۹۲

شاید بعضی از خوانندگان اندک این وبلاگ به یاد داشته باشند که نسخه قبلی این وبلاگ روی بلاگفا میزبانی می‌شد. این جا و آنجا خواندم که وردپرس به مراتب قویتر است. بعد از امتحان یک نسخه آزمایشی تصمیم از مهاجرت به وردپرس گرفتم. در عمل متوجه شدم که وردپرس در ایران فیلتر است و به همین دلیل مهاجرت را متوقف کردم. کمی که فرصت کردم و بعد از افتادن در دام یک شیاد مدعی ارائه خدمات میزبانی، میزبان مناسب و ارزانی برای راه انداختن وردپرس  پیدا کردم. با این روش دیگر مشکل فیلتر شدن در داخل ایران وجود ندارد.

اکنون نوبت انتقال فایل به وردپرس بود. با کمال تعجب متوجه شدم که چنین امکانی در وردپرس وجود ندارد. این سیاست بلاگفا مبنی بر جلوگیری از مهاجرت کاربرانش با حذف امکان تهیه نسخه پیشتیبان، من را به مهاجرت زودتر از بلاگفا مصمم تر کرد. با جستجو در اینرتنت، متوجه شدم که یک مبدل که به صورت افزونه‌ای روی فایرفاکس نوشته شده بود، این کار را انجام می‌دهد. نصب و راه‌اندازی آن البته خیلی هم آسان نبود. نسخه پشتیبان آزمایشی تهیه شده را با اطمینان از وجود چنین ابزاری پاک کردم و به برپا کردن وردپرس روی هاست خودم پرداختم.

بعد از راه اندازی وردپرس به سایت قبلی مهاجرت کردم و  متوجه شدم که نویسنده دیگر نرم‌افزار را ارائه نمی‌دهد و قصد ارائه نسخه غیررایگان آن را دارد. این نسخه غیر رایگان را که این بار به صورت فایل اجرایی روی کامپیوتر نصب می‌شود، را اینجا می‌توان پیدا کرد.

تصمیم گرفتم که یک مبدل خودم بنویسم. کار سختی نبود و بیشتر از یکی دو روز کار نبرد. با توجه به اینکه سایر کاربران نیز ممکن است مشکل مشابهی داشته باشند، بهتر دیدم که آن را به صورت آسانی در اختیار همگان قرار دهم، البته تا آنجا که هاست کوچک من را از کار نیندازد. روال کار بسیار ساده است. کافی است که چند تنظیم را در بلاگفا انجام دهید، به سایت زیر رفته آدرس سایت مورد نظر و ایمیل خود را بدهید. در صورتی که همه چیز درست پیش برود، ایمیلی شامل فایل پشتیبان دریافت خواهید کرد. کافی است که این فایل پشتیبان را در وردپرس بازیابی کنید.

blogfa2wordpress.saeidmirzaei.com

در حال حاضر این ویژگیها پشتیبانی می‌شوند:

  • پستها به ترتیب داده شده تبدیل می‌شوند.
  • تاریخها از تاریخ میلادی به تاریخ شمسی تبدیل می‌شوند.
  • کامنتهای پستها در نظر گرفته می‌شوند.
  • شکلک (Smiley) های موجود به شکلکهای معادل در وردپرس تا حد امکان تبدیل می‌شوند.

 

اگر از این مبدل استفاده کردید، خواهش می‌کنم که تجربه مثبت و منفی خود را با من در میان بگذارند و مرا در بهتر کردن آن کمک کنید.

مبدل به زبان پایتون نوشته شده و سورس آن در https://github.com/smirzai/blogfa2wordpress   قابل دسترس است. بدیهی است که از کمکهای داوطلبان استقبال می‌شود.

 

ارجاعات:  این عزیزان از برنامه تبدیل استفاده کرده اند و چیزی در موردش نوشته اند

 

 

Tags: , , , , ,
Posted in تجربه | Comments (۱۱۲)

اسپانیا و ایران

تیر ۲۱ام, ۱۳۹۲

در پست قبلی با عنوان طوفان شن راجع به نگرش منفی فعلی ساکنان اندلس به اسلام  نوشتم. مور Moor  به معنای مراکشی، با کمی بار منفی، نامی است که اسپانییها به اعراب مسلمان دادند.  بررسی تاریخ حکمرانی اعراب در این منطقه، بی انصافی اسپانیاییها را در داشتن این نگرش منفی نسبت به مسلمانان نشان می‌دهد. در زمان حکومت اعراب، جنوب اسپانیا آبادترین و پیشرفته‌ترین منطقه اروپا محسوب می‌شد. در این زمان، اندلس در اوج قدرت، عظمت و ثروت خود بود. اعراب به همراه خود تکنولوژی، علوم جدید و فلسفه را با خود آوردند. قبل از اعراب، قبائل ژرمن بر  جنوب اسپانیا حکومت می‌کردند. حکومت اعراب به نسبت قبایل ژرمن، پیشرفت بزرگی محسوب می‌شد. انتهای حکومت اعراب در این سرزمین  نیز مقارن با اوج دوران تاریک اروپا و حکومت کلیسا بود. حاکمان بعدی اسپانیا شاید از منفی‌ترین نمونه‌های حکومت مذهبی مسیحی بودند. بسیاری از مسلمانان به زور مجبور به تغییر دین یا ترک اسپانیا شدند. اسپانیا در حدود هزار سال شاهد لیبرال‌ترین نوع اسلام و مخوف‌ترین نوع مسیحیت، هر یک بلافاصله پس از دیگری بوده است.

نکته جالب تفاوت بین نگرش مسلمانان مهاجم به ایران و اسپانیا ست. ایران قبل از هجوم اعراب امپراطوری بزرگ با فرهنگ و ادبیات خاص خود بود. مسلمانان بعد از تسلط به ایران، به روایاتی کتابخانه‌ها را به این بهانه که قرآن برای هدایت کافی است و کتاب دیگری نیاز نیست سوزاندند. در حالی که مسلمانان مهاجم اسپانیا، عملا ثروت و علم را به این کشور بردند. کتابهای یونانی را که به عربی ترجمه کرده بودند به این منطقه آوردند، کتابهای مهم را به عربی ترجمه کردند، قصرها و عمارات با تکنولوژی بالا ساختند. رویکردی کاملا متفاوت با ایران.

یک توضیح ممکن این تفاوت می‌تواند فاصله زمانی دو حمله باشد. لشکرکشی نهایی منجر به سقوط ایران در زمان عمر و در سال ۶۵۱ طی جنگهای قادسیه و نهاوند اتفاق افتاد. طارق بن زیاد از سرداران ولید خلیفه اموی  در سال ۷۱۱ بعد از میلاد از تنگ جبل الطارق گذشت و اسپانیا را در مدتی کوتاه فتح کرد. می‌توان تصور کرد که اعراب در مدت شصت سال حکومت بر ایران فرهنگ و دانش  پارسیان را جذب کرده باشند و عملا ساکنین اسپانیا مهاجمان متفاوتی را به خود دیده باشند. این اتقاق در مورد سایر مهاجمین به ایران نیز بارها افتاده است. مغولهای وحشی و خونخوار نیز بعد از دو نسل حکومت به ایران، به شخصیتهای فرهنگ دوست و حامی شعر و علم تبدیل شدند.

Posted in Uncategorized | Comments (۸)