پیداش کردم

شهریور ۲۴ام, ۱۳۹۵

دبیرستانی که می‌رفتم انتخاب من نبود. چاره دیگه‌ای نداشتم. به دلایلی دیر اقدام کرده بودیم و همه جا پر بود. با پدرم به آموزش و پرورش منطقه چهارده رفتیم که بپرسیم کدوم مدرسه جای خالی داره. برمامه این بود که  سال اول رو هر جا که شد بخونم تا بعدا سر فرصت دبیرستان معتبری پیدا کنیم. تو راهروهای آموزش و پرورش و لابد منتظر مسئولی بودیم که آقایی ماجرای ما راشنید. کارنامه‌ام رو خواست و دید. مدیر مدرسه‌ای در میدان بروجردی منطقه چهارده بود. بعد از دیدن نمرات کارنامه که لابد خیلی بد نبودند بهمون گفت که فلان روز بیاید فلان آدرس برای ثبت نام.

از قضای روزگار هر چهار سال را در همون مدرسه گمنام با رغبت خوندم و اون چهار سال شد بهترین چهار سال زندگی تحصیلی من. هنوز نمی‌دانم مدیر دبیرستان چه طوری تونسته بود این همه معلمهای درجه یک و عالی رو با هم تو یه مدرسه معمولی جمع کنه. غیر از یکی دو معلم متوسط و شاید یک معلم نه چندان خوب، همه مدرسها فوق العاده بودند و با عشق تدریس میکردن.

یکی از خاص ترین و به یاد ماندنی‌ترین این معلمها موضوع این پستمه. کلاس اول و دوم دبیرستان باهاش هندسه و مثلثات و شاید یکی دو تا درس دیگه داشتم. شاید اصلا به همین خاطر بود که هندسه محبوب ترین درس ریاضی من در دوران دبیرستان بود.
دانشجوی الکترونیک بود. الکترونیک و کامپیوتر سرگرمیهای اصلی من در دوران دبیرستان بودن. دانشگاه و درس خوندن توش به خصوص تو رشته محبوبی مثل الکترونیک این قدری برایمن دور و دست نیافتنی بود که فکر کنم هیچ وقت ازش نپرسیدم کدوم دانشگاه درس می‌خونه و اصولا دانشگاه چه جور جاییه.
نمی‌دونم تو من چی دیده بود. اولین نفری بود که بهم پیشنهاد داد برای المپیاد بخونم و خودم رو از شر خوندن درسهای عمومی برای کنکور راحت کنم. طبعا پیشنهاد رو جدی نگرفتم و ازش رد شدم. من کجا و المپیاد کجا. تا جایی که یادمه قبل از سال آخر از دبیرستان ما رفته بود و هیچ وقت فرصت نشد بعد از اینکه زد و المپیاد قبول شدم پیشنهادش رو یادآوری کنم.

با هزینه شخصیش دو سه تایی کتاب بهم جایزه یا هدیه داد. کتاب روسی آبی نازک فرمولهای ریاضی رو این قدر استفاده کردم که ورق  ورق شد. نقشه یه فرستنده FM ای رو که هیچ وقت پولم نرسید بسازم هنوز تو آلبومم دارم. یک چیزهایی هم راجع به کتابی در مورد هندسه تحلیلی جسته و گریخته یادم میاد.

تدریس رو خیلی جدی می‌گرفت و خلاقیت‌های خاصی رو تو روشهای تدریس داشت. سر کلاس مثلثات جاهامون رو باید عوض می‌کردیم و با ترتیب خاصی که ربطی به نمراتی که می‌گرفتیم داشت رو نیمکتها می‌نشستیم.
سر یک امتحان تستی، پاسخ گزینه‌های چهار جوابی روی برگه پاسخ تشکیل یک منحنی سینوسی رو می‌دادن. هیچکدوم از بچه‌ها از جمله خود من نفهمیدن. فقط یک نفر بدون رسیدن به نتیجه قطعی شک کرد.
یک بار هم من رو از کلاس به خاطر خندیدن سر کلاس یا شاید حرف زدن از کلاس بیرون کرد که با وساطت مدیر مدرسه برگشتم سر کلاس.

یک کمودور داشت و بعضا با هم نوارهای کاست برنامه رد و بدل می‌کردیم. اون موقع برام خیلی جالب بود که برای شناسایی برنامه‌های کد شده روی نوار کاست، قبل از برنامه با صدای خودش برنامه رو معرفی می‌کرد. ابتکار منحصر به فرد جالبی بود که خیلی مفید بود ومن هیچ جای دیگه ندیده بودم.

همه این موارد باعث می‌شه که فکر کنم که تشویقهای موثر  این معلم به صورت خاص و دو سه تا معلم دیگه  تاثیرات مثبتی رو در نگرش من به مسائل ایجاد کرد که بعدها به مراتب بیشتر از تحصیلات رسمی و آکادمیک به دردم خورد و تا همین امروز ازشون بهره مندم.

تا قبل از مهاجرت به صورت مرتب هر چند سال یه بار به دبیرستان و کادر سابق سر می‌‌زدم ولی هیچ وقت نتونستم ردی ازش پیدا کنم. تو اینترنت هم هیچ اثری ازش پیدا نکردم. همیشه تعجب می‌کردم که آدمی با این همه خلاقیت و به روز بودن تو اون روزها، چطور هیچ ردی ازش تو اینترنت نیست و راستش رو بگم این یک کم نگرانم می‌کرد.

تا ساعتی پیش که یه جستجوی دیگه کردم. دانشجویی به عنوان استاد راهنما تو دانشگاهی در همدان اسمش رو آورده بود و گزارش رو تو وبلاگش گذاشته بود. با دانشجو مکاتبه کردم  و شماره و عکسی گرفتم. به سختی ولی می‌تونم باور کنم که این عکس همون آدمه ۲۵ سال پیشه. اسم و رشته تحصیلش هم که مطابقت می‌کنه. امیدوارم که خودش باشه. فردا می‌فهمم.

پی‌نوشت. نه ایشان نبودند. تشابه نام و نام خانوادگی و رشته تحصیلی و حتی عکس بسیار عجیب است البته

Tags: ,
Posted in تجربه, خاطره | Comments (۱)

باز هم تهران

آبان ۱۶ام, ۱۳۹۴

در خیابان عباس‌آباد تهران قدم می‌زنم. می‌خواهم تهران را تا سرحد امکان در خود ذخیره کنم. بعدها در غربتی دور، برای نشخوار خاطرات فرصت کافی خواهم داشت. که می‌داند که بار دیگر کی اینجا توانم بود؟ نظر به هر کنج این خیابان و این شهر، خاطره‌ای را در ذهنم زنده می‌کند. پروژه‌ای، کاری، دوستی، خنده‌ای، گریه‌ای.
سر آن چهارراه اولین دفتر کارم قرار دارد. در این اداره چه ساعاتی را برای دریافت یک امضاء تلف نکرده‌ام. اینجا مردی معمم مسئول سیاست گذاری آی‌تی کشور بود. آخرین بار کی و با چه کسی در این رستوران غذا خورده‌ام ؟ پایین این کوچه کلاس زبان رفته ام. از این داروخانه برای کدام فرزند نوزادم چه خریده بودم ؟
در احوال خودم هستم که صدایی به خودم می‌آورد. زنی است میانسال، کوتاه قد، پیچیده در چادری سیاه. دست دخترکی نوجوان را در دست دارد. دختر نوجوان باید همسن دخترم باشد.
او نیز چادری سیاه در بر دارد.
زن ساعتی ظریف و زنانه را از بندش به سمتم گرفته است: “آقا این ساعت را از من می‌خرید?”.
فرصت فکر کردم ندارم. بدون درنگ، طی عکس‌العملی غیر ارادی جواب منفی می‌دهم. چه بود اسمش ؟ اعصاب پاراسمپاتیک. باید همان باشد. چند ثانیه‌ای می‌‌گذرد تا خودآگاهم هم از آنچه گذشته آگاه شود. زن اما، بدون کلامی دیگر رفته است. چند قدم آن طرف تر، راه را بر مرد دیگرب سد کرده، و همان سوال را تکرار کرده است: “آقا این ساعت را از من می‌خرید?” جواب باز هم منفی است. شاید مرد هم غرق در نویی کهنگی خیابان است. شاید او هم دلتنگ جوی خیابان است. شاید او هم دارد به این فکر می‌ٔکند که چرا خیابانهای شهرهای غربت جوی آب ندارند. شاید او هم فرصت عکس العمل نداشته. کنجکاو می‌شوم. زن را تعقیب می‌کنم.
سوال، جواب منفی، نفر بعد، سوال، جواب منفی، نفر بعد، سوال …
زن عجله دارد، مستاصل است. دخترک، لابد دخترش، چشم به دهان مادر و مردان غریبه دوخته دارد. دست از دست مادر جدا نمی‌کند. چه ضرورتی زن را این طور مستاصل کرده؟ چه چیزی مرا این طور مستاصل خواهد کرد ؟ فرزندی در تخت بیمارستان منتظر دارویی گرانتر از موجودی کیف پول شاید. شاید هم فرزند نه ،که همسری عزیز، مادری، پدری.
بیش از نیم ساعت، تعقیب را و دیدن مکررات را تاب نمی‌آورم. جلو می‌روم.
ببخشید خواهرم، چند لحظه پیش این ساعت را می‌خواستید به من بفروشید. حتم دارم که مشکلی در میان است. این ساعت به امانت نزد مادرم خواهد ماند. این هم شماره‌اش. هر وقت اگر خواستید، ساعتتان را به همان قیمت پس بگیرید. اگر هم نخواستید که هیچ، شما را به خیر و ما را به سلامت.
راه بهتری برای حل مشکل زن در عین حفظ کرامتش به ذهنم نمی‌رسد.
هیچگاه تماسی گرفته نشد.
نمی‌دانم چرا از دیدن گهگاه ساعت در دست دخترم خوشحال می‌شوم.

Posted in Uncategorized | Comments (۲)

چرخ‌فلک

اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۹۴

رفتیم با بچه‌ها چرخ‌فلک سوار شیم. همسرم ترجیح داد که پای چرخ‌فللک منتظر بماند. بلیط خریدیم و منتظر شدیم که چرخ بایستد و ما سوار شویم. جوانی حدود بیست و چند ساله با چشمهای گیرا و چهره خارجی هدایتمان کرد. پاسخ سلام و سوالهای ما را صامت و تنها با حرکات دست داد. چرخ که راه افتاد، به بچه‌ها گفتم که به نظرم این آقایی که سوارمان کرد هیچی آلمانی بلد نبود.

روی پلاکاردی مشخصات چرخ نوشته شده بود. بزرگترین چرخ‌فلک قابل حمل دنیا. وزن ۱۲۰۰ تن. حمل‌و‌نقل در سی و پنج کانتینر. چرخ دوری زد.

در اوج گرفتن دوباره کابین، پسرم که لابد توجهش به حرف من جلب شده بود، پرسید بابا چرا این آقاهه این قدر غمگینه

یک دور دیگه و یک نمای دیگه از شهر زیبای آلمانی.

راست می‌گفت. قیاقه‌اش خیلی غمگین بود. حسم این بود که  دیدن ما باعث این غمش شده. به چی فکر می‌کرد یعنی ؟

موقع خروج ما از کابین به فارسی گفت در رو ببندید.

Posted in Uncategorized | Comments (۲)

تحلیل تطبیقی تکدی‌گری

اردیبهشت ۲۷ام, ۱۳۹۳

متکدیان کشورها و فرهنگهای مختلف تفاوتهای اساسی با هم دارند. در هر کشوری طبعا انواع و اقسام متکدی وجود دارد. نمونه‌های غیرعادی و مدرنش را در ایران همه دیده‌ایم. اینجا منظور من گداهای سنتی هستند که در یک دیدار گذرا از شهر می‌توان دیدشان.

ایران.

در ایران، تکنیک غالب گدایان جلب توجه از طریق به نمایش گذاردن بدبختی و مشکل خاصی است. نمایش اعضای ناقص بدن، اعلام داشتن بچه و عائله و نداشتن درآمد، داشتن بیماری و از این قبیل. وعده دعای خیر در قبال دعا نیز برای محکم‌کاری ضمیمه می‌شود. بدترین حالتهای این مظلوم‌نمایی، تکدی توسط کودکان است. به خصوص اگر فروش گل، فال و آدامس سر چهارراه‌ها را هم به حساب آوریم.

 

آلمان

در آلمان، گدا به معنایی که در ایران می‌شناسیم  وجود ندارد. صدقه‌بگیرها البته در مرکز بعضی از شهرها دیده‌ می‌شوند. اکثر این صدقه‌بگیر ها الکلی هستند و حقوق دولتی را که برای یک زندگی عادی کاملا کفایت می‌کنند را خرج الکل می‌کنند و بیشتر برای تامین الکل اضافه بر سهمیه گدایی می‌کنند.  هیچ تمایلی هم  به برانگیختن حس ترحم عابران ندارند. خیلی سالم و سرحال، با گردنی کلفت  و معمولا سگی بزرگ در کنار، تکدی می‌کنند. هیچ گاه کودکی یا نوجوانی را در حال تکدی در آلمان ندیده‌ام.

 

فرانسه

در شهرهای کوچکتر گدا تقریبا نیست. تنها چیزی که از سفر پاریس به خاطر دارم،  زن گدای جوانی بود که به پهنای صورت و بسیار دردناک می‌گریست. زبان ناقص فرانسه‌ام اجازه نداد که بفهمم مشکلش چیست. هنوز هم گاهی از به یادآوری صحنه‌اش منقلب می‌شوم.

 

آمریکا

در آمریکا گداها کاملا متفاوت هستند. آنهایی که من دیدم، بیشترشان سیاه و نوجوان هستند،‌ سیگاری یا دلاری طلب می‌کنند.  بعضی‌شان کمی با حالت تهاجمی. دوستانی دارم که همیشه چند دلاری برای رفع شرشان در جیب دارند. بی خانمهایی که کارتنهای محل خوابشان در کنار مغازه‌ها چیده‌ شده‌اند شکی در مستحق بودنشان باقی نمی‌گذارد.

 

پراگ

از همه جالبتر گدایان شهر پراگ هستند. فلسفه کاملا متفاوتی دارند. در حالت دائمی سجده با کلاهی یا کاسه‌ای در جلو سر گدایی می‌کنند،  در حالتی بسیار تضرع آمیز. تصاویرشان را می‌توان به سادگی در اینترنت یافت. این گدایان سعی در نمایش بدبختی یا نقصان خود ندارند. لباسی در وضعیت معمولی دارند،‌ جوان و کاملا سالم هستند. نشانی از نقص با مشکل خاصی را به نمایش نمی‌گذارند. تضرع و خاکساری فلسفه اصلی این گداهاست.

Posted in Uncategorized | Comments (۵)

تشکر به توان دو

بهمن ۲۹ام, ۱۳۹۲

چندی قبل ابزاری برای تبدیل از بلاگفا به وردپرس نوشتم و در همین وبلاگ در قالب پستی آن را برای سایرینی به اشتراک گذاشتم به این امید که به درد افرادی با مشکل مشابه بخورد .  در همان پست از استفاده کنندگان خواهش کردم که کارکرد مناسب یا احیانا نادرست را تا حد ممکن گزارش دهند. این آمار هم برای رفع اشکالات اجتماعی و برای داشتن تخمینی از میزان کاربردش برایم جالب بود.

با یک شمارش سرانگشتی تا این لحظه حدود ۱۱۷ نفر از این امکان استفاده کرده‌اند و احتمالا همین حدود وبلاگ را تبدیل کرده‌اند. از این میان چند نفری به مشکل خورده‌اند و مشکلشان را گزارش داده‌اند که حتی‌المقدور سعی کرده‌ام مشکلشان را برطرف کنم.

دیروز اولین پیغام اعلام صحت کارکرد و تشکر را دریافت کردم. ۱۱۷ نفر و هفت ماه باید صبر می‌کردم تا اولین تشکر را دریافت کنم.

تشکر از تشکرتان.

پی نوشت:

پی نوشت اول: دوستی که دارای وبلاگی با نام «شهروند دردمند» است قبلا صحت کارکرد برنامه را تایید کرده و تشکر کرده بود. همینطور آن را در پستی  معرفی کرده بود. من از همین تریبون از ایشان عذرخواهی و تشکر  به توان دو می‌نمایم.

پی نوشت دوم: نام وبلاگ را نمی‌آورم به این جهت که از رضایت صاحبش اطلاع ندارم.

پی نوشت سوم:  با کسب اجازه از نفر اول وبلاگ ایشان http://mansorevatani.ir/ است.

Posted in تامل, تجربه | Comments (۲)

فلسفه ادبیات

بهمن ۲۰ام, ۱۳۹۲

hafez

سالهاست که از خواندن اشعار سنتی لذت می‌برم. مثل خیلی از دیگر ایرانیان چند غزلی از حافظ از بر می‌دانم که در تمام جانم رسوخ کرده اند. مثنوی و بوستان و گلستان را بسیار دوست می‌دارم. همه شاهنامه را نخوانده‌ام،  تنها به قدر وسع و حافظه محدودم از آن بهره برده‌ام.

قبل از مهاجرت نیز یکی از دغدغه‌هایمان آشنایی فرزاندانمان با ادبیات بود. کابوس من این بود که بچه‌هایم نتوانند حافظ بخوانند یا آن را بد بخوانند.

ولی امروز نمی‌دانم چگونه  بسیاری از اشعار را برای فرزاندانم معنی کنم. بسیاری از این آموزه‌ها حتی در عالیترینشان چیزی نیست که با اعتقاداتم همخوان باشند یا بخواهم سرمشقی برای فرزندانم باشد.

تکیه زیاد بر کنار گذاشتن عقل در قالب استعاره‌های شراب و مستی، تکیه بیش از حد  بر اشراق، جایگاه نامناسب زن و بسیاری از این دست تنها نمونه‌هایی هستند.

راه حل فعلیم تبیین مفهوم  موجود در شعر به همراه تکیه بر این نکته است که ضمن لذت بردن از غنای ادبی شعر باید توجه داشت که مفاهیم آن دیگر به کار امروز نمی‌آید.

دنیای امروز دنیای دیگری است.

Posted in Uncategorized | Comments (۴)

جاذبه ۲

آبان ۸ام, ۱۳۹۲

در دو پست قبل در مورد فیلم جاذبه و خطاهای آن برایتان نوشتم. جالب است که این موضوع توسط مراجع رسمی فضایی نیز مورد مداقه قرار گرفته است. در این پست خانم سامانتا کریستوفرتی که خود فضانورد است، بعضی خطاهای فیلم را یادآوری کرده است. جالبست که سه تا از خطاها در لیست من نیز بودند.

سازمان فضایی اروپا نیز  مقاله‌ مشابهی را در مورد این فیلم نوشته و برخی خطاهای آن را متذکر شده است.

این مقاله که توسط فضانورد دیگری نوشته شده و خالی از شوخی نیست نیز موارد دیگری را یادآوری می‌کند

 

Posted in Uncategorized | Comments (۰)

به بهانه کنسرت محسن نامجو

آبان ۵ام, ۱۳۹۲

MohsenNamjooTShirt

جای همه دوستان خالی، دیشب کنسرت محسن نامجو در کلن بودیم. کنسرت در سالن فیلارمونیک کلن درست کنار کلیسای جامع شهر برگزار شد. شاید این سالن بهترین سالن موسیقی بود که من در دو سه سال گذشته در آلمان و اولین باری بود که من کنسرتی از محسن نامجو می‌دیدم. صدایش را در کنسرت بیشتر از آنچه در ضبط شنیده بودم، پسندیدم. صدای زنگدار، پرحجم و قویی دارد. چهره‌اش هم از جایی که ما بودیم نیمرخ دیده می‌شد و من را به یاد شان پن می‌انداخت. چند نکته زیر به نظرم در این کنسرت جالب آمدند:

اول اصرار به انگلیسی حرف زدنش. بعد از چند کلام فارسی صحبت کردن، به بهانه اینکه ممکن است در جمع غیر ایرانیانی باشند، صحبت را به انگلیسی ادامه داد. با توجه به برگزاری کنسرت در یک کشور آلمانی زبان، قطعا تعداد فارسی‌زبانانی که انگلیسی صحبت نمی‌کردند در بین حضار بیشتر از انگلیسی‌زبانانی بود که فارسی صحبت نمی‌کردند.  با قطعیت کمتری می‌توان احتمال بیشتری مشابهی را بین آلمانی زبانان و انگلیسی زبان حاضر در جمع برقرار کرد. علاوه بر ترکیب زبانی حضار، عدم تسلط محسن نامجو بر زبان انگلیسی و شیوایی فارسی زدنش از سوی دیگر تعجب مرا در اصرار وی به انگلیسی صحبت کردن برانگیختند.

کیفیت صدا نیز بسیار بد بود. همانطور که گفتم سالن، سالن بزرگ شیک و مدرنی به نظر می‌رسید و من بسیار بعید می‌دانم که این سالن دارای سیستم صدای در سطح خود سالن نباشد. کمالگرایی آلمانی را هم که کنار آن بگذارید، شما هم از وجود چند بلندگوی چیده شده به شلختگی و دیدن آمپلی فایر بدوی پشت هنرمندان و ناراحت شدن گوشتان از کیفیت بد صدا به خصوص در اوج بلندی صدای جاز و داد و فریادهای محسن نامجو شاکی خواهید بود.

یکی از آوازها نیز در واقع تمسخر مهدویت و ایده ظهور امام زمان بود. مستقل از صحت و سقم نظری بحث، به نظرم خواندن چنین آوازی در کنسرت عمومی با محتوای اعلام نشده با حضور حضار از هر قشر و با هر مذهبی، کار چندان پسندیده‌ای نیست.

شاید من تنها باشم، ولی من رمز زدن سه تار همراه با جاز را نمی‌فهمم. سیستم صوتی‌تان هم که خوب باشد،  صدای داد و فریاد خواننده را به زور می‌توان شنید. صدای ظریف سه‌تار که  مظلومانه  زیر دست و پای آن همه اصوات نکره، له  می‌شود جای خود را دارد.

عکس تی‌شرتی که می‌بینید در انتهای کنسرت کنار سی‌دی‌ها فروخته می‌شود. گناهش گردن فروشندگان.

 

Tags: ,
Posted in شنیدنی | Comments (۲)

جاذبه

مهر ۲۱ام, ۱۳۹۲

فیلم جاذبه برای علاقه‌مندان فضا ساخته‌ ‌شده است. فهرمان داستان، خانمی است فضا نورد که در جریان تعمیر تلسکوپ فضایی هابل، دچار سانحه شده و در راه برگشت به زمین تقریبا شاهد از بین رفتن تمام ایستگاههای فضایی موجود است. داستان فیلم جذابیت و منطق چندانی ندارد و به نظر من نیز موضوع اصلی فیلم نیست.  خیلی نامحتمل است که درعرض چند ساعت تلسکوپ هابل، سفینه شاتل، ایستگاه فضایی بین‌المللی، سفینه سویوز و ایستگاه فضایی چین مورد اصاب قطعات معلق در فضا قرار بگیرند و منهدم شوند. احتمال اینکه این سفینه‌ها به قدری نزدیک هم قرار بگیرند که با ذخیره سوخت سستم محرک تعبیه شده در لباس فضایی بتوان به  همه آنها رفت و آمد کرد و آن ها را بدون کمک ایستگاه زمینی پیدا کرد نزدیک صفر است.

در عوض فضاسازی و بازتولید صحنه‌های ایستگاه فضایی بین‌المللی، ایستگاه فضایی میر و سفینه سویوز عالی است. قسمت عمده اتفاقات از نظر علمی و اتفاقاتی که ممکن است در فضا بیفتد، با واقعیت  انطباق خوبی دارد. تنها ایرادهای منطقی که من می‌توانم به فیلم بگیرم به سه صحنه محدود می‌شود. یکی جایی که جرج کلونی در لباس فضانوردی و معلق در فضا با طنابی به قهرمان داستان متصل و نگران پاره شدن طناب قهرمان داستان است. تکرار کلیشه مستعمل فداکاری و پاره کردن طناب را یک بار دیگر در اینجا شاهدیم. در حالی که در واقعیت تنها ضربه در لحظه کوتاهی به طناب وارد خواهد شد و به دلیل نبودن نیروی دائمی، فشاری نیز بر طناب نخواهد بود. به این ترتیب جرج کلونی  بی دلیل مرگ ناشی از خفگی در مدار زمینرا  برای خود انتخاب کرد. صحنه دیگر در هنگام سقوط به زمین در سفینه چینی است. در این صحنه تا آخرین لحظات حتی وقتی که سپر حرارتی سفینه سرخ است، شاهد شرایط بی‌وزنی در داخل سفینه هستیم. درحالیکه در واقعیت به دلیل وجود مقاومت هوا سفینه نسبت به سرنشینان آن شتاب منفی خواهد داشت و همه چیز به سمت جلو سفینه پرتاب خواهد شد و عملا شرایط بی‌وزنی را نخواهیم دید.  در صحنه دیگری که با آچار بزرگی پیچ قسمت خارجی سفینه سویوز باز می‌شود، گشتاور آچار باعث چرخیدن قهرمان داستان خواهد شد، که  در فیلم اتفاق نمی‌افتد.
اگر بتوانیم از این دو نکته کوچک صرف‌نظر کنیم، باقی صحنه‌ها و فضاها بسیار منطبق بر واقعیت طراحی شده‌اند.
کریس هادفلد، فضانورد کانادایی و کاپیتان قبلی ایستگاه فضایی بین‌المللی که قبلا در پست دیگری معرفی‌اش کرده‌ام،  امروز در صفحه فیس‌بوک خود، پس از دیدن فیلم، آن را تا حد خوبی منطبق  بر واقعیت توصیف کرده است.

با توجه به صحنه‌های خاص فیلم، دیدن فیلم را به صورت سه بعدی توصیه می‌کنم.

همینها را در نقدی در imdb هم نوشته ام.

پی نوشت: در مورد عدم احتمال وقوع این تعداد تصادمها در فضا به نظر می رسد که نظریه ای با نام سندرم کسلر توسط کسلر یکی از دانشمندان ناسا بیان شده است. در این نظریه او عنوان می کند که ممکن است با افزایش اجرام مصنوعی در مدار پایین احتمال تصادم بالا می رود و هر تصادم به صورت بهمنی قطعات بیشتری در فضا رها می سازد که خود به نوبه باعث افزایش احتمال تصادمهای خواهد شد.

Posted in Uncategorized | Comments (۳)

مهاجرت از بلاگفا به ورد پرس

تیر ۲۷ام, ۱۳۹۲

شاید بعضی از خوانندگان اندک این وبلاگ به یاد داشته باشند که نسخه قبلی این وبلاگ روی بلاگفا میزبانی می‌شد. این جا و آنجا خواندم که وردپرس به مراتب قویتر است. بعد از امتحان یک نسخه آزمایشی تصمیم از مهاجرت به وردپرس گرفتم. در عمل متوجه شدم که وردپرس در ایران فیلتر است و به همین دلیل مهاجرت را متوقف کردم. کمی که فرصت کردم و بعد از افتادن در دام یک شیاد مدعی ارائه خدمات میزبانی، میزبان مناسب و ارزانی برای راه انداختن وردپرس  پیدا کردم. با این روش دیگر مشکل فیلتر شدن در داخل ایران وجود ندارد.

اکنون نوبت انتقال فایل به وردپرس بود. با کمال تعجب متوجه شدم که چنین امکانی در وردپرس وجود ندارد. این سیاست بلاگفا مبنی بر جلوگیری از مهاجرت کاربرانش با حذف امکان تهیه نسخه پیشتیبان، من را به مهاجرت زودتر از بلاگفا مصمم تر کرد. با جستجو در اینرتنت، متوجه شدم که یک مبدل که به صورت افزونه‌ای روی فایرفاکس نوشته شده بود، این کار را انجام می‌دهد. نصب و راه‌اندازی آن البته خیلی هم آسان نبود. نسخه پشتیبان آزمایشی تهیه شده را با اطمینان از وجود چنین ابزاری پاک کردم و به برپا کردن وردپرس روی هاست خودم پرداختم.

بعد از راه اندازی وردپرس به سایت قبلی مهاجرت کردم و  متوجه شدم که نویسنده دیگر نرم‌افزار را ارائه نمی‌دهد و قصد ارائه نسخه غیررایگان آن را دارد. این نسخه غیر رایگان را که این بار به صورت فایل اجرایی روی کامپیوتر نصب می‌شود، را اینجا می‌توان پیدا کرد.

تصمیم گرفتم که یک مبدل خودم بنویسم. کار سختی نبود و بیشتر از یکی دو روز کار نبرد. با توجه به اینکه سایر کاربران نیز ممکن است مشکل مشابهی داشته باشند، بهتر دیدم که آن را به صورت آسانی در اختیار همگان قرار دهم، البته تا آنجا که هاست کوچک من را از کار نیندازد. روال کار بسیار ساده است. کافی است که چند تنظیم را در بلاگفا انجام دهید، به سایت زیر رفته آدرس سایت مورد نظر و ایمیل خود را بدهید. در صورتی که همه چیز درست پیش برود، ایمیلی شامل فایل پشتیبان دریافت خواهید کرد. کافی است که این فایل پشتیبان را در وردپرس بازیابی کنید.

blogfa2wordpress.saeidmirzaei.com

در حال حاضر این ویژگیها پشتیبانی می‌شوند:

  • پستها به ترتیب داده شده تبدیل می‌شوند.
  • تاریخها از تاریخ میلادی به تاریخ شمسی تبدیل می‌شوند.
  • کامنتهای پستها در نظر گرفته می‌شوند.
  • شکلک (Smiley) های موجود به شکلکهای معادل در وردپرس تا حد امکان تبدیل می‌شوند.

 

اگر از این مبدل استفاده کردید، خواهش می‌کنم که تجربه مثبت و منفی خود را با من در میان بگذارند و مرا در بهتر کردن آن کمک کنید.

مبدل به زبان پایتون نوشته شده و سورس آن در https://github.com/smirzai/blogfa2wordpress   قابل دسترس است. بدیهی است که از کمکهای داوطلبان استقبال می‌شود.

 

ارجاعات:  این عزیزان از برنامه تبدیل استفاده کرده اند و چیزی در موردش نوشته اند

 

 

Tags: , , , , ,
Posted in تجربه | Comments (۱۱۳)